۱۳۸٧/۱۱/٢٤
آفتاب زردی_ بازی وبلاگی

از یه طرف دلم می خواست یه جمع بندی از سفرنامه امریکا بنویسم ، و از طرف دیگه هم ٢ تا بازی وبلاگی بود که یکی اش خودم خودم رو دعوت کردم، یکی دیگه هم آ*ن*ت*ی*گ*و*ن*ه جان دعوتم کردند! اولی خیلی آسون بود! ولی دومی اصلاً کار من نبود ولی رو حساب دوستی و مرام تلاش خودم رو کردم!

مسابقه دوم رو الآن شرکت می کنم شاید واسه جمعبندی سفرنامه هم یه چیزهایی بعداً نوشتم! مسابقه نوشتن یه داستان کوتاه بوده حدود ١٠٠ -١۵٠ تا کلمه به روایت دانای کل هستش!

---------------------------

ته فنجون قهوه اشون رو سرکشیدند و فنجونهاشون رو برگردوندند.

دم دم های غروب بود، موقع آفتاب زردی. زل زده بودند به دور دورها. قرارگذاشتند چشمهاشون رو ببندندو تا تاریک شدن هوا بهترین دنیایی که می تونند متصور بشوند رو تو ذهنشون نقاشی کنند.

خودشون هم نمی دونستند چرا بهترین دنیا واسشون، پر از تاریکی و سردی و تنهایی بود. نقاشی هاشون ولی خیلی به هم شبیه بود، اینقدر که این مسلم بود که این تصور یک دنیای واحد ه. غرق رویا شده بودند. اینقدر که از سردی اونجا، هر دوتا بید بید می لرزیدند.

این یکی یواشکی چشمهایش رو باز کرد، تا به خودش آمد دید تنهای تنها، زیر بارون خیس شده، هیچ کس نبود، انگار واسه همیشه تو دنیای خودش گم شده بود.

--------------------

به رسم بازی باید 5 نفر رو دعوت کنم! هی دارم فکر می کنم کی رو دعوت کنم، اونهایی که خوب داستان می نویسند، یا تا الآن این بازی رو کردند، یا مدتی ه وبلاگ نمی نویسند یا که گرفتارند. ولی خوب من چی کار کنم! هرکی دوست داشت خودش بازی کنه من هم بنفشه، نیلی، شقایق، نیلوفر (زندگی با طعم خوشبختی)، و میم (پله پله تا ملاقات خدا) رو به بازی دعوت می کنم.