۱۳۸٧/۱۱/٢۸
از کجا می نویسم - بازی وبلاگی

توی وبلاگ جهانگرد دیدم یه بازی وبلاگی بود که از کجا می نویسید. به نظر جالب اومد. گاهی دوست دارم بدونم آدم هایی که نوشته ای رو می ذارند یا وبلاگهایی که همیشه می خونم، بدونم پست هاشون رو تو چه شرایط مکانی و زمانی می نویسند. و واسه خودم هم همیشه جالبه بدونم وقتی چیزی رو بعد از سالها از دست نوشته هام می خونم، بدونم این رو کی و کجا نوشتم. این عادت رو از نوجوانی داشتم که پایین نوشته هام همیشه می نویسم این رو کجا نوشتم. یادم نیست کی ولی یادمه کسی بهم گفت توی تحقیق های دوران راهنمایی بود، که همچین صفحه "سخنی با خواننده " می نویسی و آخرش اسمت رو می نویسی و می نویسی تهران انگار هر روز یه جایی ه! ادا در می آری؟ من گفتم نه دوست دارم بدونم هر موقع از کجا می نویسم. تو بیشتر پست های وبلاگ هم می نویسم از کجا آپ می کنم. و این بازی رو به خاطر دعوت کردن دوستانم که بگویند از کجا می نویسند دوست تر داشتم.

من از هر جایی که اینترنت و کامپیوتر باشه ممکن ه بنویسم. معمولاً از خانه می نویسم. با لپ تاپم. و لپ تاپم از جایش تکون نمی خوره و همیشه همین جاس!

 

پوآن هم میز عین من داره کنار هم چسبیده به هم. لپ تاپش رویش ه و معمولاً میز اون از من مرتب تره!

شما از کجا می نویسید؟ هر کی دوست داره بازی کنه! خیلی آسون ه!

جمع بندی سفر امریکا در ادامه مطلب


 فکر کردم دیگه نوشتن جمع بندی سفر امریکا توی وبلاگ روی صفحه اصلی ممکنه کمی بی مزه باشه واسه همین توی ادامه مطلب می نویسمش.

پلیس و امنیت:

از سن دیگو می خواستیم بریم شیکاگو،توی فرودگاه سن دیگو کارت پرواز گرفته بودیم و باید از کنترل امنیتی عبور می کردیم تا به سالن ترانزیت برسیم و برویم برای سوار شدن به هواپیما. به عنوان کارت شناسایی، پاسپورت های ایرانی مون رو داشتیم. وقتی رسیدیم به پلیسی که اسم رو با کارت شناسایی چک می کرد، به ایرانی بودن پاسپورت هامون نگاهی انداخت، بعد پشت کارتی که به گردنش بود رو نگاه کرد که من هم چشمم دستهاش رو دنبال کردو پشت کار 5 ،6 کشور رو نوشته بود، اون بین ایران و لبنان رو تونستم بخونم. بعد روی کارت پروازمون نوشت SSSS و گفت وایسیم کنار. من و پوآن وایستاده بودیم. یه پلیس دیگه اومد همه وسایلمون روگرفت (به علاوه کفش و کاپشن و ...)، گفت به چیزی دیگه دست نزنیم کارت پروازمون رو هم گرفتند مارو گذاشتن توی محفظه ی چهارطرف بسته ای،  بعد پلیسی که کارت پروازهامون دستش بود اشاره کرد که یه پلیس خانم و یه پلیس آقا بیاد، بعد ما و وسایلمون رو بردند کلی همه چیز رو گشتند و یه دستمال کوچیک می کشیدند رو کفش و صفحه دوربین و لپ تاپ و خلاصه هر چی داشتیم، بعد اون دستمال رو می ذاشتند توی دستگاهی که مانیتوری داشت، بعد یه بوقی می زد و می نوشت Clear! بعد که Clear بودن همه چیزمون تایید شد رفتیم!

در تمام طول اون مدت من به این فکر می کردم که چقدر داره بهم برمی خوره! و چرا این مدلی ما رو باید بگردن فقط بخاطر ایرانی بودن! برخورد پلیس ها اصلاً بد نبود، کاملاً داشتند وظیفه اشون رو انجام می دادند ولی من از اینکه همچین وظیفه ای تعریف شده بود ناراحت بودم و به باعث و بانی اش فکر می کردم.

ما این وضعیت رو وقتی سان فرانسیسکو می رفتیم دوباره توی فرودگاه سن دیگو داشتیم، همچنین وقتی از سان فرانیسکو برمی گشتیم سن دیگو، هم باز همین طور. حدس زدیم شاید این قانون کالیفرنیا بوده، چون توی فرودگاه واشنگتن و شیکاگو ما اینهمه خاص نبودیم! نکته جالب تر اینکه این وضعیت SSSS ما چنان از پیش تعیین شده بود، و رندوم نبود که حتی روی تگ چمدانهامون هم نوشته بود SSSS. و از شیکاگو چمدانمون رو قفلش رو شکسته بودند، تویش رو گشته بودند، بعدهم یه نامه تویش گذاشته بودند که حق پلیس امریکاس که چمدان ها رو بگرده، من از اینکه این کار رو در حضور آدم انجام نمی دهند هم خیلی بدم آمد. یه جورهایی سیستم نگاه به آدم ها توی امریکا و اروپا متفاوت ه. و این مدل نگاه من رو اذیت می کنه، جوری که انگار همه مجرم اند، و واسه برقراری امنیت باید به همه مشکوک بود.

دوستی می گفت:" توی اروپا اگه بخواد کسی کیف آدم رو بگرده می گه خیلی عذر می خوام می تونم خواهش کنم کیفتون رو باز کنید. و تاآخر ماجرا 10 بار معذرت خواهی می کنه که همچین درخواستی کرده. ولی توی امریکا کیف آدم رو می گردند و یه امریکایی بعد اینکه پلیس کارش تموم شد، از پلیس تشکر می کنه. این تفاوت فرهنگ بین اروپا و امریکا وجود داره". این چیزی بود که من خودم هم به عینه دیدم.

هوای کالیفرنیا:

من واقعاً از هوای خوب کالیفرنیا لذت بردم. و کاملاً به ساکنین اون منطقه حسودیم شد که اینهمه از سال آب و هوای خوب دارند. اگر چه من دلم واسه هر چهار فصل تنگ میشه اگه نبینمشون ولی اینکه همیشه بتونی با تی شرت و یه بادگیر نازک بری تو خیابون نعمتی ه!

خرید، مارک، مصرف:

با وجود بحران اقتصادی که همه حرفش رو می زنند توی امریکا، باز مغازه هایی که لباس و جنس های گران در مقایسه با متوسط اروپا و امریکا می فروشند، چندان خلوت نبود. کلاً چیزهایی که مارک های خیلی لوکس و گرون داشته باشه، خیلی بیشتر به وفور توی امریکا دیده می شد. توی اروپا آدم احساس می کنه کم و بیش، پولداری اگه باشه، با فقیری اگه باشه، همه شبیه هم زندگی می کنند. ولی توی خیابون های آمریکا، بی خانمان، فقیر ، گرسنه و بدبخت به حد وفور دیده میشد. خیلی ها رو توی سن دیگو دیدم که همه زندگیشون رو بسته بودند به یه دو چرخه یا حداکثر یه واگن خرید، و شب ها توی کارتون می خوابیدند. در حالیکه تو اسلو با وجود پایتخت بودنش، و با وجودی که به کشورهای بلوک شرق نزدیک ه و توی چند سال اخیر خیلی از اون کشورها به اسلو آمدند، آدم اصلاً خیابون خواب و بی خانمان به اون حد نمی بینه. توی هلندهم حداقل توی شهری که ما هستیم یا اصلاً نیست یا خیلی کم ه. اگه کسی هست که گدایی می کنه یا معتاد ه و پول موادش تموم شده، یا الکی ه و حالیش نیست چی کار می کنه!

در همون حال ماشین های گرونی مثل Lexus خیلی مکررتر از خیابونهای اروپا تو همه جاهایی که ما دیدیم پیدا می شد.

فرهنگ خرید کردن مردم، توی اروپا و امریکا خیلی تفاوت داشت. اینجا بسته بندی های کوچک برای همه چیز وجود داره، بسته های سسی که سروته طراحی شدند که تا آخرین قطره سس تویش مصرف بشه. یا حتی پانه ی جگر به صورت ورقه شده بسته بندی شده، که اصلاً تلفات نداشته باشه. ولی توی امریکا همه چیز بزرگه، همه چیز رو باید بزرگش رو بخری که به صرفه تر باشه. از همه چیز باید زیاد خرید حتی اگه زیاد لازم نداری! واسه ما پیدا کردن یه بسته تک وعده ای پنیر و یه نصفه نون ، چیزی که اینجا خیلی متداول هستش، خیلی سخت بود، در حقیقت ما هم پیدا نکردیم و مجبور شدیم بزرگتر بخریم! جوری که الگوی مصرف آدم رو مصرفی تر می کنه. با وجودی که من وقتی اومدم اروپا از مصرفی بودن جامعه اروپایی عصبی می شدم. ولی تو امریکا، احساس می کردم اروپایی ها خیلی صرفه جوتر هستند!

خارجی:

خوب بدیهی ه که امریکا خارجی خیلی زیاد داره! ولی چیزی که واسم جالب بود، توی سوپر مارکت های اینجا، حتی سوپر مارکت های هلندی و آلمانی خیلی کوچک ، یه قسمت هست که مواد غذایی آسیایی می فروشه، یه قسمت موادغذایی ایتالیایی، یه قسمت ترکی، و یه سری چیزها هم خاص هلند یا آلمان یا نروژ، و یه چیزهایی هم مشترک هستش. ولی توی سوپر مارکت هایی که توی امریکا دیدم، حتی چیزهای خارجی ای که بود به سبک امریکایی بود، از پیتزا گرفته تا غذاهای چینی. در حالی که تنوع رستوران های بین الملل با اروپا قابل مقایسه نبود. و می تونستی هرجا رستوران از مملکت های مختلف رو پیدا کنی. و البته قیمت یه غذای معمولی توی رستوران معمولی امریکا، از اینجا ارزونتر بود، علاوه بر اینکه تنوع بیشتری هم وجود داشت.

پوشش، رسمی بودن:

مردم عادی خیلی نرمال تر از مردم عادی توی اروپا لباس می پوشیدند. تیپ های عجیب غریب با آرایش های عجیب، با سیخ و میخ و ... توی چشم و چار توی نروژ به طور قابل ملاحظه ای بیشتر از امریکا بود. حداقل این جاهایی که ما دیدیم. پوشش نسبی هم خیلی بیشتر بود. توی اروپا مردم کمتر می پوشندو کمتر به پوشش خودشون اهمیت می دهند. توی امریکا حتی جوان ها لباس های مرتب می پوشیدند، چیزی که توی اروپا مختص سنین بالای 50 ساله! (منظور لباس شیک و موهای درست شده نه برای مهمونی بلکه برای گردش و اومدن تو خیابون و خرید و ...). کلاً خیلی همه رسمی ترند نسبت به اروپا. از نوع صدا کردنشون معلوم ه! آقا، خانم... همون طور که توی پست اول سفرنامه هم گفته بودم کلمه هایی نیست که توی کشورهای اروپای شمالی اصلاً استفاده بشه بین جوان ها خصوصاً.

نتیجه گیری:

من تا فردا صبح هم بخوام بنویسم باز نکته و مشاهده به ذهنم می رسه. ولی الآن می خوام جمع بندی کلی ام رو بنویسم و همین جا تموم کنم. امریکا رو دوست داشتم، سفر امریکا رو هم خیلی دوست داشتم. کالیفرنیا واسه مسافرت زمستونی جای خوبیه. امریکا واسه پولدار شدن اگه آدم مرد کار کردن باشه هم بهتر از اروپاست! ولی هنوز مطمئن نیستم کدوم سبک جامعه رو می پسندم. و حدس می زنم بچه تربیت کردن توی امریکا کار خیلی سختی باشه.