۱۳۸٧/۱٢/۱
اسفند

امروز روز اول اسفند ه،‌ که واسه خیلی ها حس های خوبی توش داره. حتی موقعی که دبستان و راهنمایی بودم و اسفند معنی نزدیک شدن به امتحان های ثلث دوم رو می داد، من باز، هم اسفند رو دوست داشتم، هم ثلث دوم رو دوست تر از اون دو ثلث دیگه. یه عالمش به خاطر حس و حال و هوای عیده. رفتن زمستان و آمدن بهار...

 

و امسال واسه من تفاوت هایی هم داره. حسم رو دوست دارم. ذوق واسه رسیدن عید. یه عید متفاوت. ولی همیشه مثل همه ذوق هایی که از قبل یه چیزی آدم داره‌ (ذوق مسافرت،‌ ذوق یه جشن بزرگ یا یه خبر مهم...)،‌ دلم شور می زنه واسش. و این حس همه مشترک بین همه اسفندهام ه. همیشه می ترسم و این ترس گاهی اینقدر زیاد ه که از خوشحالی عید بیشتر میشه. پارسال این حس در حد مرگ زیاد بود...

الهه

آیندهوون.اول اسفند ماه ١٣٨٧

پ.ن:‌چقدر فرق قضیه اس وقتی آدم با امید یه کاری رو انجام می ده، یا ناامید... یعنی خیلی... حتی اگه اون کار به بی ربطی و تکراری بودن و عادی بودن رکاب زدن دوچرخه باشه. خیلی تکراری ه ولی دیروز سوار دوچرخه خیلی حسش می کردم.