۱۳۸٧/۱٢/۸
دنیا رو وقتی کوچکه دوست تر دارم

می خوام خاطره بگم از حدود بیست سال پیش! ...یادش بخیر

یادم می آد وقتی می خواستن مامانم اینها واسه کلاس اول اسمم رو بنویسند،‌خواهر بزرگم می رفت کلاس پنجم. واسم بدیهی بود که من هم مدرسه ای برم که اون می ره. ولی بخاطر مشکلی که بین مدیر و ناظم و مامانم اینها بود،‌ مامانم اینها یه جورهایی ترجیح دادن این کار رو نکنند و من رو یه مدرسه نزدیک مدرسه خواهرم ثبت نام کردند که من با سرویس خواهرم رفت و آمد کنم،‌ولی اون مدرسه نروم. حدود یک هفته که از اول مهر گذشت،‌ یه روز خواهرم گفت بیا بریم مدرسه ما!‌ (من بعداً‌ها فهمیدم که چون خیلی احساس بزرگی می کرده، فکر کرده به عنوان ولی من می تونه مدرسه ام رو عوض کنه). من هم حرف گوش کن بودم از اولش!‌گفتم باشه. رفتیم مدرسه اونها،‌و بهم گفت توی این صف وایسا!‌ صف کلاسی که معلمش معلم کلاس اول خودش بود رو نشون داد،‌بعد هم گفت با این دوست بشو!‌ در حالیکه خواهر شاگرد زرنگ کلاس خودشون رو بهم نشون میداد! من هم وایسادم ته صف. و با اون بچه ها رفتم سرکلاس. وقتی به عنوان آخرین نفر می خواستم برم تو،‌مبصر کلاس،‌که همکلاسی خواهرم بود،‌گفت نمیشه بری،‌ تو جدیدی و تو کلاس جا نیست!! من وایسادم پشت در. اینقدر که ناظم مدرسه اومد گفت تو چرا نمی ری سر کلاست. گفتم مبصر راهم نمی ده،‌ خلاصه پرس و جو کرد، فهمید خواهر کی ام و چی ام... خواهرم رو صدا کردند،‌ببینند جریان از چه قراره! خلاصه به مامانم تلفن زدند و خواهرم اعتراف کرد چون دلش می خواسته تو یه مدرسه باشیم صلاح دیده من رو بیاره!‌ بعد بهم گفتند نمی شه هرچی خواهرت میگه انجام بدی!‌اون کلاس جا نداره و باید ببریمت یه کلاس دیگه! من هم کلاً از کل ماجرا خجالت می کشیدم گفتم چشم. بردنم تو یه کلاس دیگه! اونجا یوهو یه قیافه آشنا دیدم!‌ انگار که دنیا رو بهم داده باشند!‌ یکی از بچه های آمادگی مون رو دیدم ( آمادگی ام منطقه ٢ بود و دبستانم منطقه ۶ و هیچ آشنایی فکر نمی کردم داشته باشم). احساس کسی رو داشتم که بعد از ١٠٠ سال دوست دوران کودکی اش رو پیدا کرده،‌و کلی هیجان زده است! کل مدتی که زنگ اول رو سر کلاس نشسته بودم،‌ توی این فکر بودم که زنگ تفریح به دوستم بگم چقدر خوشحالم که اونم تو این کلاس ه! اونم همه اش حواسش پرت بود،‌ عقب رو نگاه می کرد. ( من میز آخر ردیف معلم بودم ،‌اون میز سوم همون ردیف).

توی مدتی که ابتدایی بودیم، خیلی دوست بودیم و پایه ی تولدهای همدیگر.چون هم مامان ها مون همکار بودند هم باباهامون یه جوری هم فرهنگ بودند خانواده هامون. هردفعه هر کدوم تولد می گرفتیم،‌مطمئن بودیم اون یکی می آد. خیلی خاطره های بچه گانه خوب دارم... خیلی... ولی کلاس پنجم آخرین باری بود که دیدمش. عکس های تولدهای ٢ تا ١٢ سالگی ام رو توی آلبومی گذاشتم که اون واسه تولد کلاس پنجمم کادو آورد. خیلی یادش می افتادم...

------

وقتی سال اولی که اومدم نروژ،‌هر کسی از همکلاسی های دانشگاه رو توی اروکات دنبالش می گشتم و نبود، یه بار ازشون پرسیدم چرا شما ها اورکات ندارین،‌ گفتند اورکات چیه و اینها... کمی بعد همه شون راجع به فیس بوک حرف می زدند. من چون فضاش خیلی غریب بود،‌دوستش نداشتم. ولی عضو شده بودم، کم کم دوست هاییم که ایران نیستند اومدند و من هم بخاطر اونها فیس بوک رو دوست داشتم . ولی در طی چند روز اخیر که فیلتر فیس بوک رو تو ایران برداشتند،‌ دوباره حس اورکات بازی بهم دست داده،‌و هی دوست های قدیم ندیم رو که حتی تو اورکات هم پیداشون نکرده بودم، پیدا می کنم و خیلی هیجان زده ام.

------------

و امروز دقیقاً همون دوست کلاس آمادگی ام رو بعد از اینهمه وقت پیدا کردم و از صبح همه اش یاد همه روزهای خوب و تولدهای دوران بچگی ام... من دنیا رو وقتی اینهمه کوچیکه خیلی دوست تر می دارم!

الهه

هشتم اسفند ماه ١٣٨٧

آیندهوون