۱۳۸٧/۱٢/۱٩
هانوفر

آخر هفته گذشته مهمون داشتیم و کلی خوب بود. پسر دایی ام و خانمشون اومدند پیش ما بعدش باهم واسه نمایشگاه کامپیوتر بریم هانوفر. همه چیز رو دوست داشتم،‌ حس جالبی بود. اولین بار بود که یکی از فامیل هامون مهمونمون بودند و حسش با اینکه دوست های آدم بیان فرق داشت. یه خاطره های مشترکی که از زاویه دید های مختلف تو ذهن آدم می مانه. مثلاً خاطره یه روزی که من یه بچه مدرسه ای بودم و پسر دایی ام همسن و سال الآن من بوده. دو تا دیدگاه متفاوت از یه روز مشترک که تو ذهن هر دو مون مونده. دوست داشتم لحظه هامون رو.

روز جمعه رفتیم با پوآن توی هانوفر گشتی زدیم. یه کلیسایی بود به اسم Aegidien Church که قرن ١۴ میلادی ساخته شده بودو در جنگ جهانی دوم تخریب شده بود. بقایایش مونده بود، که دیوارهایی بود بدون سقف که من خیلی دوستش داشتم. هیچی نداشت و من این هیچی رو دوست داشتم. مثل همه شهرهایی که رودخانه دارند،‌ هانوفر هم بنظر من زنده بود.

 

CeBIT هم بدنبود. روز شنبه رفتیم اونجا و این طور که کسانی که سالهای قبل می آمدند می گفتند،‌امسال خیلی خلوت تر بودش.

کلاً از این سفر کوتاه، واسه من خاطره های خوبی موند...

  • عدس هامون رو گذاشتیم سبز بشه واسه عید. دیگه خیلی کم مونده تا عید.
  • کاش این جمعه خوب بگذره.
  • دلم یه چیز خوبی می خواد، این دفعه خوشبختانه می دونمم که چی می خوام!

الهه

آیندهوون