۱۳۸٢/٦/٢٩
چه بی خيال...

 

 

چه بيخيال نشسته اي؟

بي آرامش؛

پر از هراس از مني؛

که من هنوز يک گريه سير نکرده ام.

چه دروغي؟

از کنارهیچ  وسوسه و التهابي

به تن خيس و خمار تو رسيده ام.

به تلنگري، به نموري....

چنان مي شوم که گم ...من از اين همه حرافي

خرده هايم را مي خواهم

به طراوتي......که شايد .....روزي....!!

پ.م