۱۳۸۸/۱/۸
من خوشحال من شادان

روز پنجشنبه به قصد ایران از آیندهوون راه افتادیم. دلم واقعاً تنگ شده بود، واسه همه، واسه خیلی چیزها، خیابون ها،‌ دوست و آشنا و خانواده که جای خود داره. قبل رفتن خیلی می خواستم آپ کنم ولی نشد، می خواستم بگم دلم از همه خوراکی ها بیشتر چغاله بادوم می خواست، و یه دنیا خوشحال بودم که فروردین داریم می آییم ایران و بعد ٣ سال چغاله می خورم. بعد دیدن خانواده چغاله اولین چیزی بود که بهش رسیدم همون تو فرودگاه... همه چیز خیلی خوبه ولی واسه ایران هرچی باشه اسمش که سفر باشه وقت کمه. دلم می خواد روزها کش بیاد،‌ ثانیه ها ساعت و روز بشه...

شب خیلی خوبی بود که با الانی و مامانی تا صبح مژه نزدیم و حرف زدیم و نفهمیدم چه جور صبح شد... خدا من چقدر دلتنگ این لحظه ها بودم،‌ و چقدر هنوز دلم می خواد. چقدر بزرگ شدیم و چقدر هنوز همین چیزها رو دوست دارم. خدایا شکرت بخاطر همه چیز.

الآن عازم اهوازیم و باز دلم پر از آرزوهای قشنگ ه. تا اینجا که همه چیز عالی بوده. خدایا بعد از این هم...

باز برمی گردم...

الهه

تهران-٨ فرودین ١٣٨٨