۱۳۸۸/۱/۱٧
چقدر خوبه...

چقدر خوبه آدم می ره سینما و کلی خوش بگذره ،‌ اونم با دوست خوبش که باهاش کلی خاطره سینما رفتن داره و با خواهر کوچکش

چقدر خوبه سینما آزادی درست شده، چقدر خوبه سینما عصر جدید هنوز هم هست.

چقدر خوبه کافه فرانسه رفتن (البته اون آقاهه که همیشه بود دیگه اونجا نبود و لیوان ها کاغذی شده بود که من دیگه دوستش نداشتم)،

چقدر خوبه بعد سینما آدم بره از این کتاب فروشی به اون کتاب فروشی کلی کتاب های هیجان انگیز بخره.

چقدر خوبه که تو خیابون که راه می ری همه اش آشنا ببینی،

چقدر خوبه که موبایلت هی زن بخوره و هی دوستهای قدیمی ات باشند.

چقدر خوبه آدم اینجا آرایشگاهی که دوست داره میره،‌ صبح اول صبح همه کارهاش راه می افته... و همه همون جوی که آدم دلش می خواد.

چقدر خوبه همون نزدیکی ها سری به دبیرستانش بزنه آدم،‌ بره تو همون جا همون دیوارها، همون کاشی ها،‌ همون بابای مدرسه،‌ همون معلم شیمی، عربی،‌ دینی و همه آدم رو یادشون بیاد و کلی تحویل بگیرند. (و چقدر بد که بیشتر معلم ها رفتند و وقتی می گم ٩ سال پیش دیپلم گرفتم همه می گن خیلی قدیم پس اینجا بودی...)

چقدر خوبه آدم ظهر می آد خونه دستپخت خوشمزه مامانی رو بخوره.

چقدر این روزهام خوبه...

و چقدر بد که این خوبی ها زودی داره می گذره.

بازهم شکر. و خدا نصیب همه اونهایی که دلشون از این خوبی ها می خواد بکنه.

الهه

تهران- ١٧ فروردین ١٣٨٨