۱۳۸۸/۱/٢٥
بازگشت از ایران

شکی نیست سفر ایران با همه سفرها فرق داره، رفتنش، حسش، برگشتنش. کندن ازش همیشه سخته و هر قدر هم طولانی باشه واسه من مثل یه خواب کوتاه ه.

سفر این بار کوتاه تر از اونی بود که فکرش رو می کردم، ولی خیلی خوش گذشت. دلم واسه حال و هوای عید ایران تنگ شده بود،‌خیلی تنگ. دلم مسافرت می خواست،‌ جاده های ایران... بابایی پشت فرمون،‌ مامانی کنارش،‌ ما عقب پر از قصه. جای خیلی ها کنارمون خالی بود، ولی سفر خیلی خوبی بود. با حس های تازه،‌ با حرف های تازه با همون دل های قدیمی،‌ پچ پچ های خواهرونه. خواهرم چقدر وقتی نبودم بزرگ شده بود،‌هنوز باورم نمیشه همسرت رو ندیدم،‌... حتی تو قصه ها هم اینقدر دور نمی شد باشیم... دلم حضور بهتری می خواست،‌ دلم نمی خواست دور باشم.

اهواز، این دفعه از دفعه قبل هم بهتر بود. گاهی فکر می کردم واقعاً‌ دو روز دنیا ارزش این رو داره که آدم بخاطرش دوری تحمل کنه؟ واسه این سوال جوابی ندارم... هنوزم ندارم.

دزفول رو بیشتر از اهواز دوست دارم. سیزده بدر امسال رو برخلاف همیشه ی سیزده بدر ها دوست داشتم. خوش گذشت گرچه زود گذشت.

یه هفته واسم مونده بود،‌ با هزار تا کارو هزارتا آدم که دوست داشتم توی تهران ببینمشون. برنامه ریزی اش کار سختی بود، تصمیم گرفتم هر چی اتفاق افتاد غنیمت بدونم و بقیه رو بذارم واسه دفعه بعد.

 سینما ها و خیابون گردی و کیک پختن مون و کوه (گرچه تا قله نرفتیم) خیلی چسبید. مهمونی ها و عید دیدنی ها رو هم دوست داشتم...دانشگاه و شمشیربازی هم دوست داشتم. دانشگاه چقدر غریبه شده بود،‌گروه کوه غریبه،‌ چهره های بچه ها غریبه،‌انگار سالهاست دور بودم. دانشکده فیریک کمدهای نو داشت،‌ دیگه کمد ما سر جایش نبود. از همه جا پاک شده بودم... ولی هنوز شریف رو دوست دارم،‌خیلی زیاد.

دل شوره ها و دلتنگی ها قبل از خداحافظی ها شروع شد،‌دلم واسه همه خیلی تنگ تر از اونی ه که بشه گفت. دلم می خواد همه چیز خوب بگذره،‌ چه باشم و چه نباشم...

الهه

آیندهوون