۱۳۸۸/٢/۳
شروع اردی بهشت ما
  • دیروز یه کسی که به قیافه اش می خورد از شرق آسیا باشه، با احتمال خوبی چینی،‌ کنار من توی کلاس دوچرخه سواری بود. هنوز تازه داشتیم خودمون رو گرم می کردیم که من دیدم زیر دوچرخه اش خیس آب شده،‌ یوهو دیدم دست هاش، بازو و ساعدش داره شرشر عرق می ریزه، وقتی کلاس تموم شد،‌موهاش هنوز خشک خشک بود،‌ اصلاً‌ انگار عرق نکرده بود،‌ ولی دستهاش همون جور شر شر ... جوری که انگار زیر آب بوده... یادم به همکار چینی پوآن افتاد که یه دفعه به پوآن گفته بود من شنیدم ایرانی ها تو گوششون یه چیزهای زردی تولیدمیشه!!! وقتی پوآن این رو به منگفت من حیرون مونده بودم واااا چه ربطی داره !!!من همیشه فکر می کردم تو گوش همه مردم تولید میشه.
  • این رو خوندم دوست داشتم:‌ دست من گیر که این دست همانی است که من/ بارها از غم هجران تو بر سر زده ام (سعدی).
  • اینجا خیلی اردی بهشتی تر از اونی ه که فکرش رو بکنی!!
  • بعضی ها می گن وقت مهاجرت اون کشوری که آدم شوک فرهنگی به اش وارد میشه، که معمولاً اولین کشور بعد از مهاجرت ه،‌ مثل خونه دوم آدم میشه. بعد از اون هر کشور سوم و چهارم و... دیگه ای جای اون رو واسه آدم نمی گیره. واسه من این درست صدق می کنه. این روزها دلم واسه نروژ تنگ شده. بیشتر از قدیم. هنوز نروژ رو بیشتر از هلند دوست دارم، خیلی بیشتر.
  • کلی خوشحال بودم که قهرمانی دانشجویان هلند نزدیک ه و یه شمشیربازی حسابی در پیش. بهم گفتند نمیشه بازی کنی،‌ این اصلاً خوشحال کننده نیست.
  • دلم شیراز می خواد. دلم واسه شیراز تنگ شده.
  • قبلاً ها چقدر ٢٩ فروردین واسم مهم تر بود،‌ روز ارتش واسه من روز خاصی بود. نه فقط اینکه باید صبح قبل از اینکه رژه شروع بشه خودمون رو برسونیم مدرسه وگرنه راه ها بسته میشد، بلکه واسه من معنی دیگه ای هم می داد. امسال اصلاً‌ یادم نبود...

الهه

٣ اردی بهشت ١٣٨٨