۱۳۸۸/٢/٦
دوباره خداحافظی

اون لبخندی که یه ترسی پشتش بود که می گفت به امید دیدار ... من ترس بیشتر من که می گفتم ایشالله، شما بیاین پیش ما زود... اون شد خداحافظی آخر ما...

زمستون که توی فرودگاه سن فرانسیسکو با دایی خداحافظی کردم،‌شاید از تصور امروز خیلی می ترسیدم ولی اون روز دیروز بود... مامانی گفت که دختر دایی ام تسلیت بگم. من همیشه از این کار فرار می کنم. می دونم شاید خیلی خوب نباشه،‌که میون اشک های یه نفر،‌ اشک هام رو قایم می کنم و تا روزی که دوباره خنده بیاد،‌ دیگه سلامی نمی کنم. من این کار زشت رو همیشه تکرار می کنم... من نمی تونم تسلیت بگم. ولی امیدوارم دلشون بدونه که دلم و فکرم همه اش با اونها همراه ه.

آسون نبود دیروز زندگی به روال عادی، همه خاطره ها،‌مثل فیلم می آمد جلوی چشمم. مغازه پامنار،‌ خونه با گلدون های یاس سفید،‌ اون پله ها و نگاه کردن عروس داماد ها. دمپایی کوچیک قرمزم تو خونه شون... باید همه خاطره هام بره توی پوشه ای که دیگه چیزی به شون اضافه نمیشه... الانی چه خوب که دیروز حداقل بودی،‌ چه بد که آدم هم حس دور و بر آدم نباشه،‌ نمیشه احساس گدایی کرد،‌ آدم همیشه تنهاست.

الهه

۶ اردی بهشت ١٣٨٨