۱۳۸۸/٢/٢۱
نگاه ها
  • اینکه آدم به قضیه چه جوری نگاه کنه مثل خیلی وقت های دیگه الآن اومده نشسته تو سرم. یه روزهایی واسه من روزهای سرد و بی خاطره ای بود و ۴ سال همون جوری گذشت و واسه بغل دستی های من شد بهترین روزهای زندگی و واسشون موند و شد شروع خیلی دوست ها. واسه من هیچی نموند،‌ گاهی حتی یه یاد.  خودم این کار رو کردم یا تقصیر زمین و زمان انداختم اصلاً مهم نیست،‌ گذشت و من بی خاطره ام... بی یاد.
  • بستنی هست و آفتاب هست و یه روز خوب، ولی من اونقدری که باید از بستنی خوردن لذت نمی برم. شاید دلم تو رو می خواد،‌ یک بستنی توی طالبی بزرگ برای تو بوی سرد هندونه و ترش و آبلیمو برای تو،‌ شکلات تلخ برای من. زمان برای ما،‌ هرجا که بگی... تابستون باید معنی تابستون پیداکنه، تا همه چی جمع نشه معنی پیدا نمی کنه.
  • این تلفن درست وقتی باید زنگ بزنه نمی زنه.
  • کارهای فیس بوک رو گاهی درک نمی کنم. کجا رو شخم می زنی؟ چی پیدا می کنی؟
  • اگه یکی یه چیزی رو طراحی کنه که اراده من رو بگیره،‌ اگه کار نکنه طرحش من خیلی خوشحالم،‌ و حالا که کار کرده، من عصبانی ام. ولی بی اراده. کاش خراب بشه... کاش دیگه کار نکنه. یا من یه روز برنده بشم.
  • دلم نمی خواد اینجا تمومش کنم این پست رو،‌ سرم می گه همینم زیادی ه.

الهه

آیندهوون.

تنها