۱۳۸۸/۳/٤
زود می گذره...
  • فلوره توی فلدهوون خیلی بهتر از اونی که فکرش رو می کردم گذشت. البته اولش خیلی خوب نبود. بین ١٧ تا دختر بزرگسال غیر مبتدی،‌ من خیلی خوب بازی نکردم. ولی خیلی ها بازی های اول صبحشون خوب نیست. بعد رده بندی شدیم و من توی گروه ب بازی کردم. تو گروه ب خیلی خوب بازی کردم و با اختلاف ١ ضربه از تفاضل ضربات خورده و زده،‌ از نفر اول،‌دوم شدم. با ۶ برد و یک باخت. ولی گفتند چون سه نفر اول هر سه ۶ برد و ١ باخت داشتند دوباره بازی کنید. و من چون مطمئن بودم یه جایزه می گیرم، فقط بازی کردم که تموم بشه،‌و ٣ام شدم. یه جام گرفتم که کلی دوستش دارم!
  • یه نفر از اقوام بودکه من از بچگی دوستش داشتم.یه خانم نسبتاً مسن که حتی اون موقع که فقط تو خونه آدم های بچه دار بهم خوش میگذشت خونه اش رو دوست داشتم. یه خانم تمیز و ناز و مهربون که همیشه شکلات های خوشمزه به آدم می داد. وقتی اولین بار از نروژ می آمدم نمی دونم چرا دلم شور می زد که دیگه نبینمش... گرچه از اون به بعد ۴ بار ایران رفتم ولی هیچ وقت ندیدمش، و روز جمعه رفت... دوباره واسه یه دیدار دیگه باید تا اون دنیا صبر کنم. خدا رحمتش کنه.
  • از بدو بدو و نامه و امضا و کار اداری کلاً خوشم نمی آد،‌ حتی در بهترین شرایط که آخر روز همه کارها انجام شده!‌ خسته ام کاش همه این جور چیزها تموم بشه...دلم کار تکراری و بی خودی اصلاً نمی خواد.
  • دوباره دیروز رفتم گردش با دوچرخه،‌ و فکر می کنم حدود ۴٠ کیلومتر رکاب زدیم. دلم می خواد با دوچرخه برم آلمان. پوآن بهم می خنده،‌ چون مطمئن ه نمی ریم. ولی من فکر می کنم حداقل یه روز یه مسافرت دوچرخه ای می ریم.کجاش خیلی مهم نیست.

چهارم خرداد ١٣٨٨

آیندهوون- بعد از یه روزپر از کارهای اداری