۱۳۸۸/٤/۳
دردنامه- خانه ام سوخت

گفتنی کم نیست ولی من هنوز نمی توانم بنویسم. هر لحظه وسواسی همه شبکه های خبری رو بالا و پایین می کنم تا بخودم بقبولانم پیروزی ممکن است و نزدیک تا از این باور دور نشوم که هنوز میشود امیدوار بود.

روزهایی که گذشت خیلی تلخ تر از آن بود که میشد تصور کرد. من تحت بدترین شرایط هم فکر نمی کردم این اتفاقها بیفته و خیلی بدتر از آن شد. فقط میشود اشک ریخت و ناراحت بود و دعا کردو ... دیگر چه کاری از من بر می آید از این دور. کاش معجزه ای میشد. کاش آنها که قدرت تصمیم گیری دارند کمی مثل من عجول بودند.

خودم را جای آدم های توی خیابان می گذارم، جای تک تکشان و به اعتقادشان می اندیشم.  به هر دو طرف و به بی طرف ها. از شنیدن شعارگونه ها خیلی خسته ام. کاش زودتر اتفاق بیفتد. من هنوز امیدوارم.

پ.ن: رجب امسال چه غریب اومده... چقدر رجب رو دوست داشتم و دارم... کاش به خاطر تو ماه دوست داشتنی فرجی بشه... یا آبروی روز سیزدهم...یا...باز به امید روزهای بهتر