۱۳۸۸/٤/۱٢
زندگی عادی

این مدت هیچی معمولی و عادی نبود که وبلاگ نویسی بخواد عادی باشه. حالا همه دارند آدم رو دعوت می کنند به اینکه به زندگی عادی برگردیم،‌ باید تلاش کنیم... این اصلاً به معنی این نیست که یادمون بره چی شد این چند روز... کلمه ها رو کنار هم می چینم تا روند عادی وبلاگ نویسی بهم برگرده. می دونم کمی طول می کشه‌،‌ مثل همه چیزهای دیگه ای که بهمون وعده دادند و می دونم باید یه روزی برسه،‌ ولی کمی طول میکشه.

تو این مدت دوستای نروژی ام که حالا یک سال میشه ندیده مشون،‌ این ور و اون ور تو چت و ایمیل و... بهم گفتند که واسه ایران آرزو های خوب دارند و از ایرانی ها حمایت می کنند. این کارشون خوشحالم می کرد و دلگرم.

این آخرهفته مهمون داریم و من خیلی خوشحالم. کاش مهمونی بازی ها بیشتر طول می کشید و مکررتر بود...

اینجا خیلی تابستونی و گرم شده و آدم حس تعطیلی و بستنی یخی غیربهداشتی و خاکشیر و ... زیاد داره... این وسط یه مسابقه شمشیربازی تو فضای باز چیزی ه که آسون نمی شد ازش گذشت. یکشنبه مسابقه دارم،‌ تو فضای باز جلوی یه قلعه که عکسش رو این پایین گذاشتم گروهی با هر سه اسلحه مسابقه می دیم. من با اسلحه خودم بازی می کنم ولی هر تیم شمشیرباز از هر سه اسلحه خواهد داشت. باید تورنمنت جالبی باشه.

الهه

یه روز گرم که تلاش میکنه یخ نوشتنش باز بشه!