۱۳۸۸/٥/۱
آغاز سال چهارم هجری!

سه سال پیش این روزهای من پر از حس و حال عجیب و غریب بود. پر از تردید های رفتن و نرفتن... از فاصله ای که پذیرش گرفتم تا ویزام اومد و رفتنم جدی شد خیلی طول نکشید و از وقتی ویزام اومد حدود ٨ روز وقت داشتم که باور کنم دارم می رم از ایران. این حس که ازهمه خداحافظی کنم و از خودم دور بشم. خودی که بودم. نمی دونم چقدر اون خودم رو دوست داشتم. یادم می آد از همون وضعم هم راضی نبودم که تصمیم مهاجرت گرفتم و می دونستم وقتی برم دیگه هیچ وقت اون آدم سابق نیستم. و در این حین می دونستم علاوه بر چیزهایی که می خوام ازشون دور باشم، ناخودآگاه از چیزهایی که دوستشون دارم دور خواهم شد و هنوز نرفته براشون دلتنگ بودم.

روز دوشنبه ٢۴ جولای دوم مرداد ١٣٨۵، فرودگاه مهرآباد،‌ مانتوی سفیدم،‌ چشمهایم که همه اش داغ بود. نگاه دوستان خوبم که اومده بودند فرودگاه... نگاه های خانواده و خداحافظی که دلم نمی خواست به زبان بیاورم و توی گلویم مانده بود و چنگ می زد.و آشنایی من با دوستان جدیدِ کوچک و خوبم.

قبل رفتن کلی علامت سوال تو ذهن آدم هست،‌ که اکثراً تو یه هفته اول حل میشه. و بعد اون یه دنیای جدید که تا به حال باهاش آدم مواجه نبوده. مسائلی که آدم تو زندگی اش به اشون فکر نکرده و تازه تو جای جدید و غریب برای آدم مطرح میشه.

این سه سالی که گذشت هر سالش تفاوت های اساسی با سال قبل داشت.و شاید بتونم بگم هر نیمسالش.

نیمسال اول

سال اول با همه سختی های بدو ورود با زندگی کردن با خاله و عمو از خیلی جهات خیلی راحت تر از تجربه اول خیلی ها بود. و کلی درس واسم داشت. وسطش رفتم ایران،‌ واسه نامزدی خواهرآ. حس اون موقع ایران رفتن رو هیچ وقت یادم نمی ره. درسته که ۵ ماه بود از ایران اومده بودم ولی حس می کردم سالهاست نبودم. و دلم واسه سنگ ها و کف خیابون ها و درو پنجره و سوپور محله مون هم تنگ شده بود. خیلی حس عجیبی بود. انگار هواپیما می رفت و می رفت ولی نمی رسید. و من اینقدر لحظه شماری کرده بودم واسه رفتن که جونم داشت بالا می آمد.

نیمسال دوم

اواخر سال اول دوری خیلی سنگین گذشت. سنگینی از نوروزش شروع شد. نوروزی که اولین نوروز من دور از ایران بود و چقدر تلخ و چقدر بد بود. و اینقدر تلخ و سنگین روزهایم گذشت که باورم نمی شد دوباره می تونم برگردم به نروژ. برای عروسی خواهرآ به ایران رفتم. و سال اول غربت گذشت.

نیمسال سوم

سال بعد برایم شروع جدیدی بود. حضور جدی پوآن توی زندگی ام از اواسط سال اول زندگی در نروژ‌شروع شده بود و در تابستانی که ایران بودم حتی جدی تر شده بود. خوابگاه گرفتم و زندگی تنهای تنها رو برای یکسال شروع کردم. همه روزها سخت و آسون خیلی خوب گذشت. دانشگاه و پروژه و شمشیربازی. و دوستهایی که دیگه برایم نروژ رو آشنا می کردند. دیگه من اونجا خیلی غریب نبودم.

نیمسال چهارم

وسط  سال دوم باز ایران رفتم. این بار برای عقد خودمون. و دوباره فصل جدیدی از زندگی. شش ماه بعد با همه سختی های دور بودن خیلی شیرین گذشت. دغدغه دفاع به موقع پایان نامه،‌ گرفتن اقامت و پذیرش گرفتن برای مرحله بعد... روزهای خوبی بود... در اتاق ١٨ متری خوابگاه... چقدر دوستش می داشتم...

نیمسال پنجم و ششم

آمدم هلند و سال سوم زندگی در هلند را همزمان با حضور مامان و بابا شروع کردم. روزهای اول زندگی مشترکمان. و من و پوآن خونه مون رو ساختیم و آماده کردیم و شروع کردیم.  و پر از خاطره های خوب شده گوشه گوشه خونه مون. و حالا یک سال از این شروع می گذره،‌ و من فردا وارد چهارمین سال هجرت خودم از آنچه بودم به اینجا که هستم می شوم. و فردا باز مسافر ایران برای قدم نورسیده خواهرآ و فصل جدید زندگی خواهرکم.

الهه

آیندهوون