۱۳۸۸/٥/٦
کاروبار وطنی

خدا رو مثل همیشه شکر می کنم واسه همه این لحظات خوش و به یاد موندنی. اومدم ایران و این بارتنها. جای پوآن هر لحظه پیشم خالی ه و تنها نکته منفی سفر همین ه.

خاله بازی می کنم و اینقدر دوست دارم این خاله بازی رو که حد نداره. فرشته کوچولوی خواهرم معصوم می خوابه  من همه اش دوست دارم زل بزنم بهش و نگاهش کنم. نفس کشیدنش رو نگاه کنم و ١٠٠ گرم،‌١٠٠ گرم زیاد شدن وزنش رو ببینم.

امروز عکس های دو سه روزگی براذرزاده ام رو نگاه می کردم و باورم نمیشد که این همه بزرگ شده. حالا فسقلی کلی وقتی پیش این نی نی جدید ه کمک میکنه و واسه این دختره زبون می ریزه.

از اون طرف کلی کار دیگه دارم. کلی مترو سواری کردیم و توخیابون و مغازه ها چرخیدیم. خیلی دلم تنگ شده بود با مامانی و الانی تو خیابون ها بچرخیم و خرید کنیم و حرف بزنیم. چقدر خوش میگذره...

چقدر هیجان انگیزه اینجا سفره های شام همه دور هم با دغدغه های جدید. جای چوآن و باجناقش فقط خالیه...

دلم می خواد سر بزنم به دوست هام هنوز خیلی وقت نشده... دلم واسشون کی تنگ ه... کاش ببینیم همدیگر رو...

تهران

تابستون گرم ١٣٨٨