۱۳۸۸/٥/٢٥
دوره جدید

رفتم ایران و برگشتم که یه دوره جدید تو زندگی شروع کنم. سفر ایران گرچه کوتاه ولی خیلی خوب بود. تنها عیبش هم نبودن پوآن بود. سینما رفتم. خاک آشنا رو دوست داشتم و پست چی سه بار در نمی زند رو دوست نداشتم. توچال رفتم تا ایستگاه پنج. خیلی خلوت بودیم... جای خیلی ها خالی! دوستام رو دیدم. کلی دلم واسشون تنگ شده بود... و خیلی از دوستهام رو اصلاً‌ وقت نکردم ببینم. به دو تادیدار وبلاگی دعوت شدم که متاسفانه یکی اش رو بخاطر کارهای قبل عروسی و یکی دیگه اش رو بخاطر تلاقی با دیدار دوستان ازدست دادم. ایران رفتن رو با همه گرفتاری هاش و توی روز دو سه جا دعوت شدنش دوست دارم.

برگشتم و همیشه خیلی بیشتر طول می کشید تا سوارکار بشم. این دفعه همه چیز زود جدی شد. فردای روزی که رسیدم رفتم دانشگاه و بعد یکسال دوری از دانشگاه،‌ ان شالله امسال دوباره به زندگی دانشجویی برمیگردم. جمعه ثبت نام کردم و دوباره روز از نو روزی ازنو. یاد روزی افتاده بودم که توی اسلو برای ثبت نام با خاله و عمو رفتیم دانشگاه،‌ و روزی که توی شریف با مامانی و بنفشه ثبت نام می کردم... چقدر زودمیگذره همه چی. این بار شاید خیلی علامت سوال تو ذهنم نیست،‌ولی با تقریب خوبی همون قدر رذوق دارم واسه کیف و کتاب و مداد...

ماه رمضون داره جدی جدی می آد و همه اش دلم شور می زنه نکنه به اندازه کافی آماده نباشیم... دلم می خواد از همین الآن همه مهمونهای افطاری ام رو دعوت کنم. چقدر حال و هوای ماه رمضون رو دوست دارم.

چقدر واسه سه شنبه کار دارم! دانشجوهای جدید می آن و ما باید تشویقشون کنیم که بهترین و هیجان انگیزترین ورزش شمشیربازی ه. دوستای شمشیربازی ام می گن یکی از علل جذب نشدن دانشجوها خصوصاً‌ دخترها به شمشیربازی بوی بدی ه که ماسک های کلاب می ده!!‌ و ماسک گرون ه و هرکسی که شروع کنه شمشیربازی رو نمی تونه بخره! باید بگردیم آدم خاکشیر مزاج پیداکنیم.

آیندهوون- ٢۵ مرداد ١٣٨٨

*: من خیلی وقته درست حسابی وبلاگ نخوندم.ممنون از همه کسانی که اومدن نظر دادن. می آم ایشالله همه وبلاگ ها رو می خونم به زودی.