۱۳۸٢/٧/٤
فردا جمعه نيست (۲)

بسم ا...

(يادداشتهاي سفر حج)

 

 

۱. مقدمه، اگر بخواهم در باره سفر زيارتي و ارزشمند مدينه منوره و مكه مكرمه و همچنين از حج بنويسم، بايد بگويم دكتر شريعتي حق مطلب را ادا كرده (با زيبايي تمام) و فقط بايد توصيه كنم كه حج او را بخوانيد.

۲. غروب آفتاب ، بي شك اولين بار بود كه ديدم غروب آفتاب، به آخر نمي‌رسيد و تمام نمي‌شد. و مثل پوستري بود كه به پنجره هواپيما چسبانده شده و تكان نمي‌خورد. انگار زمان در بالاي افق و آسمان ايران ايستاد تا به يك چشم بهم زدن ما آنجا باشيم.

۳. تاخير، تاخير 23 ساعته ما تاريخي شد و فردايش در اخبار تلويزيوني اعلام گرديد. ببينيد با ما چه مي‌كنند. ولي بهر حال ما رسيديم.

۴. گريه زائر ، از پلكان هواپيما پياده مي‌شدم كه زائري ديدم در محوطه باند فرودگاه مدينه گريه مي‌كند و دستها را بالا برده و شكر مي‌كند. آن روز نفهميدم ماجرا از چه قرار است.

۵. سيل جمعيت ، نماز صبح در مسجد النبي عظمت و شكوهي دارد كه برايم باور نكردني بود. ساعت 4 و 35 دقيقه صبح، سيل جمعيت مدينه به سوي بزرگترين مسجد دنيا سرازير مي‌شد تا حلول صبح را سپاسگزار باشند و روز جديد را با بسم ا... آغاز كنند. هر چند ستونهاي مسجد گواهي چهار دوره گسترش و توسعه را مي‌دهد اما شايد مسجد النبي، روزي مدينه را در بر گيرد. جمعيت صبح را در نماز مغرب هم نديدم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۶. محو تاريخ، كوههاي احد، قتلگاه حمزه،  مسجد ذوالقبلتين، ساختمانهاي قديمي مسجد فاطمه، مسجد سلمان، مسجد علي، مسجد  عمر هر يك با انبوهي از خاطرات و داستانها و تاريخ اسلام رو به نابودي است. شايد سفر بعدي آنها را نبينم.

۷. حج قبل از حج ، مسجد قبا در يكي از مدرن ترين خيابانهاي مدينه امروزي واقع شده و يكي از اولين مساجد اسلام مي‌باشد. نماي زيباي آن از ياد نرفتني است. مي‌گويند دو ركعت نماز در مسجد قبا ثواب يك حج را دارد.

۸. هلال ماه نو،  من به ديدن ماه در اولين روز ماه قمري اعتقاد دارم. برايم ميسر شد و صحنه‌اي در ذهنم نقش بست كه هرگز از ياد نمي‌برم. ديدن روز اول هلال ماه در روز اول ماه آنهم ماه رجب بر بالاي سر گنبد سبز رنگ حرم پيغمبر. اي كاش كسي برايم آن را نقاشي كند.

۹. تك كبوتر،  در مسجد النبي كبوتر نديدم. چرا اين موضوع برايم جالب بود، براي اينكه كنار پنجره اتاقم نزديك مسجد النبي، كبوتري تنها زندگي مي‌كرد و من بياد كبوتران حرم امام رضا افتادم.

۱۰. اقتصاد، پول ايراني رسمي تر از ريال عربستان است حتي در بين زائران لبناني، سوري و مالزيايي. حداقل دستمزد كارگر بيش از ايران است و قيمت خانه و آپارتمان مفت. هيچ بهانه‌اي براي زندگي در كنار پيغمبر و خدا نيست.

۱۱. آنها، جالب بود آنها (...)در مدينه و مكه، شهر پيغمبر و خدا جايگاهي ندارند. و بايد سر به زير راه بروند. در عوض در هتل‌ها و اتاقهاي سه در چهار اجاره‌اي همان نوع حكومت ايراني خود را مي‌كردند.

۱۲. اذان ، نماز، اذان ، نماز ... مهمترين قسمت زندگي مردم آنجاست. پنج وعده نماز يوميه سر وقت،  و بدنبالش تعطيلي كار و كسب. ما چه مسلمانهايي هستيم؟

۱۳. جستجو، در مدينه خبري از سيگار ، كامپيوتر و اينترنت نبود. ولي تمايلم به جستجو براي اين چيزها هم كم بود.

۱۴. قبرستان بقيع،  به چهار امام ما ظلم شده و خيلي ساده در قبرستان بقيع دفن شده‌اند بدون هيچ گونه نشاني.. تفاوتي ميان آنها و دهها هزار نفر مدفون شده در آنجا نيست. اينجا محل تجمع شيعيان است. راستي تمامي كبوتران مدينه در آنجا جمع بودند.

۱۵.     محمد، راست مي‌گويم دلم واقعا هواي ديدن فيلم محمد را كرده، اي كاش مي‌شد الان ديد (سه روز بعد از برگشتن، فيلم را اجاره كردم و ديدم. خيلي چسبيد. همانجايي بودم كه نشان مي‌داد انگار 15 قرن پيش من هم آنجا بودم.

۱۶.     مسجد بزرگ است اما كوچك،  مسجد النبي بزرگترين و مدرنترين مسجد دنياست و جمعيت در آنجا بي‌نظير ولي هر كسي كه آمده باشد به مدينه را خيلي راحت مي‌تواني پيدا كني. من دوست و آشناي قديمي زياد ديدم. ساخت ابنيه و تاسيسات آن توسط اسپانيائيها صورت گرفته كه ديدن آن را براي دانشجويان معماري مفيد مي‌دانم.

 

1.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۱۷.كفشهايم،  يك روز نماز ظهر مي‌خواندم، ساعت يك و نيم بود. وقتي نمازم تمام شد ديدم پرده‌ها نصب شده و من در قسمت زنانه قرار گرفته بودم و كفشهايم در مردانه جا مانده بود.

۱۸. زيارت حرم، من اعتقاد داشتم دوري و نزديكي به حرم پيامبر فرقي نمي‌كند، مهم راز و نياز است و حاجت خواستن، مهم نيست در ابتداي مسجد بايستي يا در كنار ستون حنانه، يا در جلوي ضريح. بعد به اين نتيجه رسيدم اگر در بين جماعتي باشم و سخنراني، آماده شنيدن باشد و تو در دور بايستي و در دلت با او حرف بزني و يا جلو بروي صدايت را خودت بشنوي با اينكه در يك قدمي او باشي و دستش را بگيري و كنار گوشش حرف بزني خيلي فرق دارد. مسلما رساندن خودت به او با آن همه جمعيت حتما براي او جذابيتي دارد و بنابراين حرفهايت را بهتر و عاشقانه تر گوش مي‌دهد بنابراين تصميم گرفتم فشار جمعيت را تحمل كنم و خودم را به ضريح برسانم. انشاا... قبول كند.

۱۹. خداحافظي، زمان رفتن از مدينه رسيده بود و خداحافظي نكردم تا فاصله رفتن از مدينه و باز آمدن به مدينه، كمتر باشد

۲۰. مهمترين لحظه زندگي، مهمترين اتفاق در زندگيم افتاد. مهمترين لحظه زندگي‌ام، و آن،  ديدن كعبه بود. آرام آرام وارد مسجد الحرام شديم، نفسها حبس، ضربان قلب تند شده بود. از دور نماي كوچكي از قسمتي از كعبه پيدا بود. وقتي به صحن رسيديم و نماي كامل كعبه را ديدم، بزرگي آن به اندازه بزرگترين برج برايم تداعي شد. پاهايم لرزيد، ناي ايستادن نداشتم. عظمت را حس كردم و به سجده افتادم. ولي غريبي را حس نكردم.

مهر.....داد