۱۳۸۸/٦/۱٦
دانشگاه جدید
  • باز یه دانشگاه جدید باز مقایسه های بین اینجا و دانشگاههای قبلی. گرچه هنوزم وقتی میگم دانشگاهم منظورم دانشگاه لیسانسم ه ولی خوب حس می کنم دانشگاه نروژم رو از اینجا بیشتر دوست داشتم و نسبت به اونجا حس تعلق بیشتری دارم.
  • یه هفته ای سرکلاس رفتم. احساسات متفاوتی داشتم. بعضی وقت ها حس می کردم دیگه واسه سرکلاس نشستن خیلی بزرگم و بعضی وقتهااز تمرین حل کردن و ریاضی و تانسور و ماتریس لذت می بردم. سر اولین کلاس خوابیدم و سه چهار بار خواب دیدم.
  • با چندین نفر ازمکزیک و هند و ترکیه آشنا شدم و خوشحالم که دوستهای جدیدی پیدا کردم. برنامه ورودی های جدیداین دانشگاه رو بیشتر از اسلو دوست داشتم. خیلی مهیج تر بود. سه هفته برنامه بود که به دلایلی من فقط در هفته آخرش شرکت کردم. که شامل پروژه (ساختن سازه ماکارونی) بود و کلاس آشنایی با فرهنگ هلند. ولی ساختمون ها و محیط دانشگاه،‌ اسلو رو به مراتب بیشتر دوست داشتم. درست ه که من تو سلف شریف و دانشگاه اسلو هیچ وقت غذا نخوردم ولی اینکه یه قسمت توی اسلو غذای گرم حلال می فروختند خوشم می آمد. اینجا گرچه فعلاً همه اش ماه رمضون بوده،‌ ولی می دونم همچین چیزی نداره. ساختمون های اسلو خیلی جالب تر بود،‌ سالن مطالعه های خوشگل، و... اینجا باوجودی که خیلی نو تر ه ولی غمگین تر و تاریک تره. هرکاری می کنم مقایسه نکنم انگار نمیشه و این حس ناخودآگاه ه.
  • اینجا درس انگار جدی تره! و اینش ترسناک ه!
  • هنوز به وضعیتم عادت نکردم،‌ انگار دلم یه جایی یه گوشه ای تو دانشگاه می خواد که گاهی تنهایی بشینم و مال خودم باشم. اینجا هنوز اونجا رو پیدا نکردم.
  • اینقدر زورم می گیره کسی فکر کنه به صرف اینکه آدم دختر ه از چیزهای فنی مسخره و ساده سر در نمی آره. خوشم می آد که هر بار هم کم آوردند.
  • یه التماس دعای مفصل و غیرمعمولی. آدم می گه واسه شفای مریض ها و سلامتی همه دعا کنید ولی این بار به طور خاص می خوام واسه یه نفر ویژه دعا کنید. خیلی التماس دعا.
  • از تابستون همه اش ١۵ روز مونده...بعد پاییز...

الهه

آیندهوون

١۵ شهریور