۱۳۸۸/٧/۸
هفته ی آموزنده

درسته که یه یک هفته ده روزی نبودم و نه واسه عید فطر پست گذاشتم و نه واسه شروع پاییز،‌ درسته که شب ها خونه نمی آمدم و دوری سخت بود و بی اینترنتی سخت ترش می کرد، ولی همین چند روز کلی چیز یادگرفتم. قبلش بگم عید گذشته اتون مبارک و پاییز هم مبارک.  هنوز هیچی نشده ٨ روز از پاییز گذشته و اینجا تقریباً همه جا پر از برگ های زرد شده. فعلاً حالت گذار ه،‌ درخت ها سبزندو زیرشون پر از برگ های زرد.

اما این هفته، کلی آدم های جدید دیدم و نگاه های جدید،‌چیزی که همیشه از دیدنش لذت می برم.

  • با یک نفر اوگاندایی هم گروه بودم اینقدر معصوم و مظلوم بود... باهاش راجع به مسیحیت تو افریقا حرف می زدم، می گفت خیلی همه مسیحیت رو قبول دارند تو اوگاندا، می گفت ما اصلاً مثل اینجا نمی نوشیم... من تا حالا الـ کل ننوشیدم! خیلی واسم جالب بود...
  • با یک نفر نیجریه ای شام می خوردیم، حرف زدنش من رو یاد مستر اکو توی سریال لاست انداخت! خصوصاً‌وقتی داشت راجع به اعتراف کردن توی کلیسا حرف می زد راجع به یه nigerian priest می گفت. به اش گفتی لهجه ات و قیافه ات من رو یاد اکو توی لاست می اندازه،‌ بقیه بچه ها هم تاییدکردند.
  • من تو همین هفته فهمیدم که توی اتیوپی الآن سال ٢٠٠٢ میلادی ه!! و سال جدید یه جایی تو سپتامبر شروع میشه.
  • تو این هفته به نظرم رسیددرست ه که حرف زدن اکراینی ها خیلی به روس ها شبیه ه ولی اکراینی ها از روس ها خون گرم ترند.
  • یه دختری از پرتغال بود، که اونم خیلی خونگرم بود. فوتبال دوست داشت و کلی تیم شهرشون رو تشویق می کرد.
  • با یه دختر هندی دوست شدم که اولش خیلی حس خوبی نسبت به اش نداشتم ولی بعد کلی خوب شدیم. باورم نمیشد باهاش بتونم این همه قدم بزنیم و حرف داشته باشیم.
  • یه پسر مسلمون دیدم از غنا. می گفت توی غنا یک بیمارستان هست به نام بیمارستان ایرانی. همه خدمات این بیمارستان رایگان ه.گفت بیمارستانش خیلی قدمت داره و اصلاً جدید نیست. چند سالش رو نمی دونست. سر ریئس جمهور و وضعیت ایران کلی بحث کردیم و کلی نظر داشت!‌ که خوب من با بیشترش خیلی هم موافق نبودم! ولی مباحثه خوبی بود!
  • یه استاد هلندی بود که گفت هفته ی پیش عروسی پسرش بوده. می گفت وقتی بچه اش خیلی کوچیک بوده به اش نصیحت کرده که زن اروپایی آسیایی نگیر. حالا پسرش با یک دختر چینی-امریکایی ازدواج کرده. می گفت هیچ وقت فکر اینجاش رو نمی کردم که وقتی داره به حرف من گوش می ده میره یه کار بدتر می کنه! ازش پرسیدم آفریقایی می خواستین؟‌گفت نه اصلاً به افریقا فکر نمی کردم. گفتم پس توقع داشتین دیگه از کجا زن بگیره. گفت به اش گفتم ما حاضریم بهت معرفی کنیم یه زن خوب! که بهش ثابت کنیم ما هنوز اون رو بیشتر از خودش می شناسیم ولی حاضر نشد!‌ این ها رو خیلی بامزه تعریف می کرد و وقتی از زبون یه هلندی باشه که توقع نداره آدم همچین چیزی بشنوه جالب تر هم میشه!!
  • یه دختر هندی دیگه دیدم که هیچ ایده ای راجع به مزه ی مرغ نداشتم گفت تا حالا نه خورده،‌ و نه دیده که کسی بپزه! که بویش رو حس کرده باشه! یه گیاهخوار ه دیگه می گفت حالم داره به هم می خوره اینها غذاهای غیرگیاهی جلوی من خرد می کنند!!!و محل رو ترک کرد!
  • آخرش گرچه اومدم خونه جای پوآن خیلی خالی بود، ولی خوبیش این ه که فردا می رم پیشش ایشالله و با خبر خوش می رم.
  • من از دانشجو بودن امروز انصراف دادم. و از دو هفته دیگه کارمند می شوم!

الهه

آیندهوون- هشتم مهرماه 1388