۱۳۸۸/٧/٢۱
گذرم غمگین شد

نمی دونم یادتون هست یانه پارسال همین موقع ها دوست جدیدی پیداکرده بودم. دوستم همیشه خوش رو بود و لبخند می زد. اینکه می گم هر روز مبالغه نیست، و گاهی روزی 4 بار به هم لبخند می زدیم و من از اینکه بود و خوب بود خوشحال می شدم. گاهی خانم جوانی می آمد پیشش که نتیجه گیری کرده بودم دخترش ه. گاهی هم کسی خونه اش رو تمیز می کرد. پیرمردها و پیرزن هایی گاهی مهمونش بودند. و من دیگه به همه شون عادت کرده بودم. دوستم هیچ ابایی نداشت در حضور اونهاهم برایم دست تکان بده. تابستون چند روزی که هوا خوب بود، می آمد صندلی اش رو می ذاشت بیرون و اینجوری من از دور که می دیدمش با ذوق بلند از روی دوچرخه به اش سلام می کردم و اونم سلام می کرد. همه ذوق من واسه گذر از اون کوچه خونه اون بود. گرچه توی نقشه این کوچه راهم رو کمی دورتر می کرد،  همیشه اصرار داشتم ازش رد بشم. یکی دو بار اتفاق افتاد که چند روزی نبود و روز بعد دستش جای سِرُم بود. می فهمیدم رفته بیمارستان. این بین آ بین واکرش تبدیل به صندلی چرخدار شد، و من از اون موقع نگران دوستم بودم. خیلی نگران. و اگر نبود دلشوره می گرفتم.

یه روز که خونه نبود و نگران رفتم سر راه شیر بخرم و برم خونه، توی فروشگاه دیدمش و این نزدیکترین برخورد ما بود. همیشه فکر می کردم اگر هلندی بلد بودم حتماً با پوآن آخر هفته ها به اش سر می زدیم. اونجا هم خشکم زد، و فقط گفتم سلام. و لبخند طولانی ای زدیم.

قبل از اینکه برای پروژه ام بروم، یه روز پرستارش اومده بودو داشت باهاش دعوا می کرد. خودش سرش رو گذاشته بود روی میز و انگار حوصله نداشت گوش بده. وقتی برگشتم برخلاف همیشه کرکره ی خونه اش بسته بود. خیلی دلم شور افتاد. امیدوار بودم توی اتاق خواب باشه و دوباره برگردد. از ایتالیا که برگشتیم نبود. گلدون پست پنجره با گلهای صورتی اش هم دیگه نبود. دلم بیشتر شور زد و بغض کردم.

آخر هفته دو تا ماشین جلوی خونه اش پارک بود، دوشنبه کاغذی زده بودند پشت شیشه که همه چیز خونه رو می تونید بیاین مجانی بردارین و پیرمردی با قیافه خنثی توی خونه منتظر  نشسته بود. و هیچ اثری از دوستم نبود. عصر دوباره رفتم، کاغذ پشت پنجره دیگه نبود، و توی خونه دیگه هیچی نبود، کرکره ها نبود، میز، تلویزیون، صندلی ها، گلدون ها، انگار هیچ وقت چیزی نبوده. فقط یه مبل کهنه جلوی در بود... خیلی ناراحت تر از اونی بودم که فکرش رو می کردم. پوآن مدام بهم دلداری میده که شاید رفته پیش دخترش زندگی می کنه، شاید یه گوشه ی دیگه خوشحال و سلامت است ولی من دلم شور می زنه و تلخم. دیگه اون کوچه رو دوست ندارم، از همه برگهای رنگی پاییزی اش بغضم می گیره و خاکش سرد و غمبارشده.

دلم واسه ی دوست پیرم تنگ ه واسه لبخندهاش، واسه انتظار کشیدنش...

خاله اینها یه همسایه پیر داشتند توی اسلو که دختری به اسم "پرنیله" داشت  پرنیله زیاد می آمد خونه مامانش اینها و بچه ی کوچکش رو مادرش نگه می داشت. خیلی اخلاق خاصی داشت، گرچه خیلی مهربون و خوش برخورد بود، ولی از حرفی بیشتراز احوالپرسی فرار می کرد. جریانی شدو ما باهاشون بیشتر آشنا شدیم. وقتی عمو مریض شده بودند و روزهای خیلی سختی داشتیم، اومده بود توی خونه خاله اینا، و چه حالی داشت، خراب و داغون. کلی بخاطر عمو ناراحت بود، بعد به من گفت دیده بودی من همیشه از همه دوستی ها فرار می کنم، من طاقت ضربه خوردن ندارم، طاقت دیدن هیچ مشکلی رو واسه کسانی که به اشون وابسته می شم ندارم، واسه همین همه اش می ترسیدم وابسته بشم، و هیچ وقت شروع نمی کنم.

حالا فکرهامو می کنم می بینم من هم باید همین کار رو بکنم. چرا اینهمه به این ور و اون ور به این و اون وصلم و وابسته که هرچی کنده میشه، این همه به درد می آم؟

الهه

غمین و فکری

آیندهوون

*تلخ و سرد: شنبه پشت سر یه قطار ماشین بودم که فهمیدم دارند می رند واسه مراسم خاکسپاری، حالم بد شد، چند دقیقه بعد یه خرگوش پرید جلوی ماشین نتونستم کاری کنم و زدم به اش، اینقدر حالم بد شد که اومدم خونه پوآن فهمید.