۱۳۸۸/۸/۱٠
کارمندی در دانشگاه
  • وای که چقدر دلم تنگ شده واسه وبلاگ خوندن و نوشتن. دلم واسه همه وبلاگهایی که می خونم تنگ شده ،‌ دلم حتی واسه دیدن صفحه وبلاگ خودم هم تنگ شده، و اصلاً پیش نمی آمد که حتی صفحه اش رو باز کنم چه برسه که تو پرشین بلاگ وارد بشم و ببینم چه خبر ه!
  • روز ٢٣ مهر رسماً کارم رو توی دانشگاه شروع کردم. بهم یه میز و کمد دادند. چند روز بعد یه لپ تاپ دادند که رویش ویندوز ٧ دارم و کلی دوستش دارم. یه اتاق بزرگ داریم که با پارتیشن هایی به چندین تیکه تقسیمش کردند و هر کدوم از تیکه ها مال دو تا ۴ نفر ه. قسمتی که من هستم،‌ یه دختر هندی،‌ یه پسر تایوانی،‌یه پسر غنایی. من و سه نفر دیگه تو یه روز کار مون رو شروع کردیم. من،‌ یک پسر بلژیکی چینی تبار،‌ یه دختر پرتغالی و یه پسر اندونزیایی. ما چهار نفر که کارمون رو باهم شروع کردیم،‌همه کلاس هامون و کارهامون باهم ه. باهم می ریم سر کار،‌ باهم ناهار می خوریم و همه وقتمون رو باهمیم. چون تا حالا بیکار بودیم. من پروژه اولم رو رسماً‌از دوشنبه شروع می کنم و خواهی نخواهی از اونها گرفتارتر می شوم و کمی جدا. پروژه رو با یه دختر اکراینی باید انجام بدم. و همه بچه قدیمی ترهای گروه از این پروژه می نالند! ولی من خیلی از موضوعش بدم نیومده تا اینجای کار.
  • دونفر که دوستشون دارم تازگی خبردادند که نی نی تو راه دارند؛ که خوشحالم واسشون، چون هردوتاشون نی نی می خواستند. 
  • عمو مریض بودند و نی نی کوچیک و ناز دوستم هم. واسه هردوشون کلی این مدت نگران بودم،‌ و دستم به جایی بند نبود. ولی هر لحظه یادشون بودم. و اینکه به دوستم و به خاله چی داره می گذره. خدایا خودت که از همه تواناتری همه مریض ها رو شفا بده و همه رو سلامت بدار. واقعاً سلامت نعمت بزرگی ه نباید یادمون بره چقدر بخاطر داشتنش باید شکر کنیم و چقدر واسه اینکه همه اونهایی که دوستشون داریم همیشه سالم و سلامت باشند دعا کنیم.
  • دلم می خواد یه گوشه بشینم تمیز فکر کنم و کارهای عقب افتاده ام رو انجام بدم،‌ ولی وقتی وقت دارم تنبلم و وقتی وقت ندارم شلخته به کارهای نیمه کاره و عقب افتاده ام فکر می کنم و اعصابم خرد میشه که اینهمه کار دارم.
  • مسابقه شمشیربازی هفته گذشته بخوبی انجام شد،‌ گرچه خوب بازی نکردم و جایی فکر کنم بین ٧ام یا ٨ام بین ١۶ نفر ایستادم،‌ ولی خوش گذشت. حالا من موندم و نوشتن صورتجلسه جلسه آخر،‌ بعلاوه گزارش کل مسابقه. کاش فردا به این کارها برسم.
  • می گم بیشتر از این شلخته ننویسم.

الهه

آیندهوون_ یک روز بعد از ٨ -٨- ٨٨