۱۳۸۸/٩/٢٧
من و بازی سیاه و سفید و خاکستری

آسمان بالای سرم نصف سیاه است و نصف سپید.

سیاهی اش چنان مطلق است که می تواند همه ایمانم را ببلعد.

و سپیدی اش چنان که می تواند همه ذرات وجودم را روشن کند.

آسمان بالای سرم می چرخد و من هم می چرخم.

گاهی سرعتمان چنان می شود، که مدام بالای سرم سیاه است و تاریک.

و گاهی همه اش سپید.

وقتی نوبت سیاهی است، همه هراسم اینست که سیاهی ایمانم را ببلعد. به هر زحمتی در ته دلم پنهانش می کنم و به خودم امید می دهم،‌ امید آسمان روشن، امید آسمان سپید.

واای اگر سیاهی اش طولانی شود؛ وای اگر قبل از آنکه سپیده زند، ایمانم همه رفته باشد.

واای اگر سپیدی طولانی شود، و سیاهی غافلگیرم کند.

گاهی فکر می کنم چرا به هر زحمتی باور و ایمانم را درونم به بند می کشم. شاید باید به هر سیاهی اجازه داد، ایمان را ببرد و با هر سپیده از نو شروع کرد و به حقیقتی تازه دل بست.

یا شاید،‌ آسمان بالای سرم خاکستری است،‌ فقط من به حد کافی تند نمی چرخم.

٢۶ و ٢٧ آذرماه ١٣٨٨

آیندهوون.