۱۳۸۸/۱۱/٧
فرصت
  • دیشب داشتم از تمرین شمشیربازی می رفتم خونه، ساعت حدود ١٠.۵ -١١ شب بود. داشتم به وبلاگ هام فکر می کردم و اینکه چند وقته آپ نکردمشون و چقدر چیز دارم بنویسم توشون و وقت نمیشه. بعد فکر کردم کاش تکنولوژی اینقدر پیشرفت کرده بود که مثلاً من فکر می کردم به اینکه چیزی می خوام بنویسم خودش تو وبلاگم نوشته می شد و آپ میشد و عکس هایی که می خواستم می رفت تویش. من یه لحظه تصور می کردم و خودش همه چیز رو درست می کرد.*
  • یک شنبه مسابقه شمشیربازی بود تو نایمیخن، یه شهری که نرفته بودم تا حالا. خیلی خوش گذشت مسابقه خوبی بود. گرچه برنده نشدم... ولی تو فلوره یکی از بچه های کلاب برنده شد. یه پسر لوگزامبورگی ه که از بازی اش خیلی خوشم می آد. خیلی تمیز و با فکر بازی می کنه. هیچ دو تا ضربه ای رو یه جور نمیشه به اش زد. دیشب گفتم بیا اپه بازی کنیم. ۴ -٢ ازش جلو بودم. بعد هر ضربه فکر می کرد، دیگه نمیشد همون جوری زدش. آخرش ١٠-۵ ازش باختم. ولی خیلی خوش گذشت...
  • کارهایی که دارم رو تا اینجاش دوست داشتم. ولی همه ی کارهایی که اینجا باید انجام بدم و درس ها و تمرین ها یه طرف،‌ همکارهام یه طرف دیگه. خیلی خوش می گذره... خیلی خوشحالم که همکارهای خوبی دارم. اول اول که شروع کرده بودم ممکن بود فکر کنم به جز یه نفر با هیچ کسی من مشکل ندارم،‌ ولی الآن می تونم بگم با هیچ کسی مشکل ندارم. همه بچه ها واقعاً خوبند.
  • بعد کریسمس هرکی از هر جایی که رفته بود سوغاتی آورده بود. من پنیر قهوه ای نروژی دادم به همکارهام. شیرینی مجارستانی و چایی یاسمن تایوانی و شکلات روسی و... خوردم.
  • یکی از آشناهای هلندی ام گفت همسایه اش یه نفری ٢ تا بچه از هایتی آورده که بزرگشون کنه. من حاضر بودم این کارو بکنم؟
  • استادم امروز آمده بوده تو اتاق داشت با همکارم حرف می زد،‌من هم یوهو قاطی صحبت شدم، بحث فرق بین باور و دین و قانون های دینی شد، استادم شروع کرد به حرف زدن و نظرش رو گفتن که چی درست ه و چی غلط ه. که قوانین احمقانه اند،‌ و فقط باور درونی ه که معنی داره... حالم داشت بهم می خورد از بحث احساس می کردم این حرف ها خیلی قدیمی ه و گوشم خیلی پر ه. حوصله ام سر رفت و گفتم باشه، راست می گین!!!‌ با وجودی که نظرم خیلی این نبود.
  • تو گروه پوآن اینها یوهویی شش نفر پشت سر هم دکتراشون رو دفاع کردند. معمولاً بعد از دفاع شام می دهند به اعضای گروه و دوست ها و فامیلشون. شاید تو پست بعدی یه کمی در این باره بگم.

الهه

آیندهوون_ به همین زودی بهمن شد... بهمن ١٣٨٨

*دیگه زیادی توهمی بودهااا...