۱۳۸٩/٢/٢٠
هستم هستی نیست

۵ شنبه بود، مثل همه ی ۵ شنبه ها. کمی بی حوصله تر بودم مثل یه روزی از بهار مثل همه بهارها. زنگ خورد،‌ آژیر کشید، غم اومد نشست تو گوشه خونه، فغان بود و آه... فرشته کوچولوی دوستم، فرشته کوچولوی ما، پر زد و رفت آروم و ساکت.

حسرت پاشید تو ثانیه ثانیه زمان، ماتم ریخت همه جا، خیلی خیلی تلخ، انگار زمان وایساد.

شاید تلخ ترین لحظه هایی که تا حالا تو هلند دیده بودم. تلخ جوری که تصور مزمزه کردنش تو خیال کسی نگنجه.داغ جوری که دلت می خواد هیج کس نبینه.جوری که بارش تو هیج کلمه نگنجه.

حس نوشتن نبود. چاره ای اما نیست،‌ روزها می آن و می رن،‌ و انگار ناچار باید همراه شد.

به روند روزانه ام برمی گردم ان شالله.

الهه

آیندهوون اردی بهشت ١٣٨٩