۱۳۸٩/٢/٢٩
روزهای دبیرستان و یکشنبه ای که گذشت

سال ١٣٧۶ این موقع ها تو مدرسه ما کلی بحث انتخاب مدرسه برای امتحان ورودی مدارس نمونه مردمی داغ بود، اینکه منطقه ۶ بمانیم یا بریم منطقه ١ یا ٣. اینکه انتخاب اول رو زهرا بزنیم یا نرجس یا فراست. آخرش انتخاب اول شد مدرسه زهرا.

قبول شدم و ثبت نام کردم و زهرا شد دبیرستان من. دبیرستانی که تویش یکی از بهترین دورانهای زندگی ام رو گذروندم. یکی از بهترین دوره های تحصیلی ام. جایی که تویش فکرهای جدید جوونه زد،‌و من رو چیزی کرد که الآن هستم. دبیرستانی که تویش بهترینِ دوستانم رو پیدا کردم که ارزششون تو زندگی من خیلی خیلی زیاده و هنوز از بهترین دوستانم هستند و به داشتنشون افتخار می کنم.

١٠ سال پیش این روزها برای ما که بچه ی سوم ریاضی آ-١ بودیم ، روزهای درست قبل از شروع شدن امتحانات نهایی بود. روزهایی که پر بود از خداحافظی ها،‌آخرین زنگ شیمی، آخرین زنگ دینی،‌آخرین زنگ ... پر از اشک و خاطره ها، لبریز از خاطره ی سه سال کنار هم پشت میز و نیمکت ها بودن... روزهایی که همکلاسی های نازنینم برایم خاطره ساختند،‌ ویلن زدند،‌ ضرب زدند،‌خواندیم مرغ سحر... و باهم اشک ریختیم. و یک "قرار" گذاشتیم. که مثل آن روزی ١٠ سال بعد به یاد همه ی تلخ و شیرین های آ-١ باهم جمع شویم از دور و نزدیک بگوییم.

اما فاصله امان نداد. من روز ٢۶ اردی بهشت ١٣٨٩ ایران نبودم،‌تهران نبودم، مدرسه زهرا  هم نرفتم. ساعت ١٠ .... و یک حسرت بزرگ که عهدی شکستم ناگزیر.

خیلی خیلی پیامت دوست عزیزم توی فیس بوک خوشحالم کرد،‌ و عکس هایی که برایم فرستادین خیلی خیلی زیاد هیجان زده ام کرد. فقط کاش ما هم بودیم...

الهه

٢٧ اردی بهشت ١٣٨٩