۱۳۸٩/۳/۱۱
روز شادمانم روز تولدم

بعد از نماز صبح دارم فکر می کنم به وقت ایران،‌ ١٢:٢٠ دقیقه ظهر میشه کی به وقت ما....اون موقع سر کارم... می دونم مامانم صبر می کنند تا بشه لحظه تولدم و تلفن می کنند ولی شاید امروز چون می دونند می روم سرکار زودتر تلفن کنند...تلفن زنگ می زنه،‌ حدسم درسته امسال زودتر زنگ زدند. پدر پوآن هم زودتر... تا بخوام بروم سر کار،‌ بیشتر از ۶ نفر... از این بابت خوشحالم...

اما خیلی شگفت زده شدم وقتی رفتم سر کار و دیدم یه پاکت خوشگل که تویش یه کارت پر از نوشته های قشنگ دوست فوق العاده مهربونم ه روی میزم ه. و بار دیگر کلی شگفت زده شدم که کادو ها و کارت قشنگ دوست دیگه ام رو روی کشویم دیدم و همکارهای دیگه ام اومدند و تبریک گفتند.

چقدر احساس خوشبختی می کنم از این همه آدم مهربون اطرافم،‌ و از همه محبتی که دور و برم می بینم. میل باکسم پر از "تولدت مبارک" ه و... اومدم خونه پوآن گفته بود خودت کیک درست کن،‌ داشتم کیک درست می کردم که دوست گل و مهربونم اومد برایمون کیک و ته چین خیلی خوشمزه آورد... پوآن، شیرین و پراز احساس توی کارت برایم نوشته بود،‌ عکس گرفتیم و بازم چند تا تلفن و چند تا پیام رو تلفن خونه...

 

خدایا شکرت و هزار بار و هزار بار شکر که اینهمه کسایی دورم هستند که دوستشون دارم و می تونند واسم یه روز شیرین و فوق العاده درست کنند. دیگه آدم از یه تولد تو کشور غریب چی می تونه بخواد؟ از همگی تون ممنونم از همه ی شمایی که همیشه من رو شرمنده می کنید، از همه ی شمایی که اصلاً‌انتظار نداشتم همچین روز خوبی واسم درست کنید، و از همه ی شمایی که زندگی ام رو با شماها دوست تر دارم.

الهه

خرداد ماه ١٣٨٩

پ.ن.:

*:فقط اینش بد ه که عدد سن آدم هی بزرگ و بزرگتر میشه، انگار از ٢٠ سالگی دیگه خیلی تند می گذره....تند تر حتی.

**:دیروز تورتمنت خفنی داشتم که خیلی خوش گذشت، گرچه توی ١/٨ نهایی حذف شدم ولی دیدن یکی از ١٢٠ شمشیرباز حاضر توی مسابقه بودن به تنهایی کلی کیف داشت. اسلحه ام رو دوست دارم ، شمشیربازی رو دوست دارم و از اینکه شمشیربازم خوشحالم.