۱۳۸٩/٥/٢٧
خواهرک متولد

سه سالم بود،‌ و تا اون موقع بچه ی آخر خانواده... بابام اومد خونه گفت که خواهر دار شدیم. طبقه مادربزرگم اینها بودیم. یادم ه خوشحال اینقدر تو اتاق چرخیدم و چرخیدم که سرم گیج رفت. می گفتم اسمش رو باید بذارین مرضیه. خواهرم اومد خونه و پشت قرآن نوشتند مرضیه.

من خواهر کوچکتری داشتم،‌و حالا مسئولش بودم. مسئول که سرگرمش کنم،‌ باهاش بازی کنم. توی تاب بذارمش و تابش بدم،‌ در حالی که رادیو رو به گوشم چسبوندم و برنامه خردسالان گوش می دم. مسئول بودم صبح به صبح کارت شیر رو بذارم توی زنبیل قرمز کوچک و برم براش شیرش رو بگیرم.

بعد بزرگتر شدیم و احساس مسئولیتم نسبت به خواهر کوچک و نازم بیشتر شد،‌ باهاش قرآن حفظ می کردم، شعر یادش می دادم، سرود می خوندیم. برنامه اجرا می کردیم... و رابطه مون باخودمون بزرگ و بزرگتر می شد و درونمون عمیق و عمیق تر.

 

همیشه این حس که من درمورد خوشحالی، خوشبختی و پیروزی خواهرم مسئولیتم سنگین ه درونی بوده واسم. احساسی که لحظه ای یادم نمی ره. از نامه هایی که براش می نوشتم (قبل از مکه رفتنم بعد از تولدش)، جمله های کوتاه برای درس خوندن هاش. ریاضی خوندن هامون،‌فیزیک خوندن هامون، کیک درست کردنها، پشت لندکروز خونه درست کردن هامون،‌رویداد نوشتن هامون، گلدوزی کردن هامون،‌ ... همه اش از لحظه های ناب زندگی م ه.

نوشتن راجع به حس خواهری،‌ چیزی که آدم رو پر می کنه از اعتماد و نزدیکی،‌ چیزی که آدم رو لبریز می کنه از شب بیداری های شیرین، حرف های یواشکی ،‌نامه نوشتن های محرمانه ، چیزی که آدم تایی برایش نمی تونه بیاره،‌ اصلاً آسون نیست. از کدوم لحظه ی بی مثال باید نوشت که لحظه لحظه ی بودنمون وصف ناشدنی شیرین است. 

چقدر سال ٨۵ سخت بود رفتن،‌اولین تولدی که نبودم. و چقدر هر سال سخت ه که فقط تلفنی بگویم :"خواهر عزیزم تولدت مبارک". ولی چقدر خوشحالم که گرچه دوریم خوشحال و خوشبخت و پیروزی. از خدا می خوام که همیشه آدم هایی کنارت باشند که روح بزرگ و چشم های مهربونت رو بفهمند.

تولد قشنگت مبارک خواهرم.

خواهر الآنی

آیندهوون - ٢٧ مردادماه ١٣٨٩

پ.ن١: وچه تصادف جالبی که بعد از ازدواج این روز خاص برایم خاص تر هم شده. پوآنم برتو هم مبارک.

پ.ن٢: همیشه دلم واسه اونهایی که خاله و خواهر ندارند می سوزه. واقعاً من بخاطر داشتن هردو از نوع بهترینش همیشه خدا رو شاکرم.