۱۳۸٩/٦/٢
خواب خاطره

بادی می وزد و به حواس پرتم دستبرد می زند، گریبانم می گیرد و به دریا می کشاندم.

در خیال غرقه می شوم و در خاطره گم. سیلاب حضور تلخ و پررنگ عدم از خودم می دزددم. از هستی رفته، از زندگی افتاده و سرگردان موج های سهمگین تلخ و شیرین خاطره ؛ دیروزها به صورتم سیلی می زنند من در اشک و اندوه حیران و دردمند، درقفسی که نیست محبوس جان می کنم.

کلمه در خیال جاری می شود و مرا با خود می برد. دیگر جای من نیست، پرشده ام از کلمه؛‌ کلمه هایی که گفتم، گفتم که بماند، نوشتم که جاودان شود، نوشتم که جاودان شود، نوشتم که خاطره شود که امروز بر جانم چنگ زند و جانم بگیرد و از بودنم بربایدم. رگبار می شود و بر صورتم می کوبد، همه تصویرها... همه خاطره ها؛‌ برگلویم چنگ می زنند و نفسم می گیرند. زخمی خاطره می شوم؛‌ جان می دهم بی هیچ رمق بودن. از حال می میرم در دیروزها؛‌بی هیچ خیال برگشت.

...

نوازش خنک فردا بیدارم می کند. چه خواب عجیبی دیده ام. هنوز جای زخم هایم از خون تر است.

الهه

نوشته شده در تاریخ ٢۵ مردادماه ١٣٨٩ سحرگاه ۶ام رمضان