۱۳۸٢/٧/۱۳
 

یه مدتي ميشه از اون دوستم پويا مطلب نذاشتم توی بلاگ. راستياتش پويا رفته شهرستان واسه دانشگاه و من بهش دسترسی ندارم. ولي حالا اين آخرين چيزي که من فعلاً ازش دارم رو بخونين. به نظرم یه ذره سخت بود ...تا دیگه حالا نظر شما چي باشه...

 


 

از کنار هم مي گذريم

در تو چيزي فروريخت

درمن...

شکل گرفت

هزاران کودکانه مهر ازپوست داغم آفتاب شدند

ازنثار-عشق را مي خواهم

از نمناکي خاکت

سياه پوشيدم

و به تفاهم با مرگ

دور نمايي را نقش بستم

چشمانم سوخت

کسی عکس گرفت

زندگي و مرگ، پشت به هم ايستاده اند

تنگ هم

صدا مي زني...که با مني

از استقامت است که از پس تبلورت در آدميزادي

به همين نزديکي

دوباره جاودانه ام به پوسته پر ترک عشق

تو

در ، او

دوباره متولد مي شوي

و من نطفه خشکيده ات را باز پست مي دهم

که خواسته اي؛ باز بي حساب شويم.

دروغ گفتم تو آن قدر ها هم باران را دوست نداشتي

اما

چه خوب!

گاهي

در اشتباه حضور او-ژاله- را صدا زدی!

جوابت را نمي دهم

مي روم هر جايي که باران ببارد

با آن ليوان و پنجره

اين سو من کاملم.

من مي دانم که تو از دانستن "همه چيز" است که مرده اي

او نمي داند

که چه پير مي شوي و سخت

وقتي همه چيز را مي داني باز هم به زندگي بنشيني

چه سماجتي؟

نه

تو را تصادفي برد، من مي دانم

هيچ چيز تصادفي نيست

تا من "او" را نبينم در اشک و اندوه و افيون

ته وجودم زل بزند،

یخ کنم.

تا بگويد:

"اذيتت کردم"

-تو فقط گريه کردي.

چه تلخم، تنهام؛ تو را کمم ولي تمامم و تاب و توان پر از اندازه!

چه زيبا شده!

از ورم عاطفه

تو را حمل مي کند

که بر زمين بزايدت، از نو شوي.

نا مه ات که مي آيد

دير،

که انگار از کنار مردگان

مطمئن مي شوم که،

مرده ات مال من است.

از خودم مي ترسم

مي ترسم از خودم

یي عشق همه ما نعش کشيم

و کسي چه مي داند...

 

باران نمي بارد

لجبازي نمي کنم

مي آيم....که بر گورت باشم

او هم مي رسد

کمي دير تر

چون جايش گذاشته ام؛

کمي دور تر!

 

 

پـــــــــــــــــــــــــــــويا

خرداد هشتادو دو