۱۳۸٩/٧/۱٦
دلیل غیبتم

دوباره مهر اومد و پاییز، اینجا خیلی خیلی خوشگل شده و امسال واسه باردوم من نبودم که به مبارکی قدوم پاییز پست بذارم. پاییز رو دوست دارم بخاطر تغییرش، به خاطر رنگارنگی اش ، بخاطر هوای خنکش و به خاطر هزار یاد و خاطره و شعر و تاریک و روشن هاش. و بی شک بخاطر بارونش. گرچه اینجا بارون مختص بهار و پاییز نیست ولی من هنوز بارون رو دوست دارم و آفتاب رو نیز هم. 
به دلیل مشابه سال گذشته امسال اول مهر نبودم. مأموریت نیم سالانه ی ما همیشه مقارن با اومدن بهار و اومدن پاییزه. پارسال وقتی به عنوان متقاضی تو هفته ی مدلسازی شرکت کردم احساسم نسبت به جایی که بعد از اون هفته شد محل کارم، زمین تا آسمون نسبت به احساس الآنم به همین جا فرق کرده. احساسم نسبت به این هفته ها هم همین طور. این سومین بار و شاید آخرین بار بود که موظف بودم در این هفته ها شرکت داشته باشم.

هفته مدلسازی در این گروه ما به هفته ای گفته میشه که یه شرکتی که میزبان این هفته است شش تا مسئله ی ریاضی طرح می کنه و میده به ما که توی گروه های ۵ یا شش نفره تقسیم شدیم و یک هفته وقت داریم مسئله رو حل کنیم. توی این یک هفته هر کسی به هر نحوی ارزشیابی میشه. اگر سرگروه باشی، به عملکردت در زمینه ی رهبری گروه نگاه می کنند، اگر کارمند باشی و توی گروه مسئولیت خاصی نداشته باشی نگاه می کنند ببینند در راه رسیدن به هدف (حل مسئله) چطورتونستی همکاری کنی و چه جور خودت رو نشان دادی. اگر هم متقاضی کار در این مجموعه باشی به عملکردت نگاه می کنند و بعد از مصاحبه ای که پس از اتمام هفته انجام میشه بهت اطلاع می دهند که قبول شدی یا نه.

این اصلاً چیزی از میزان جذابیت این هفته بیان نمیکنه. چیزی که هفته های مدلسازی رو هیجان انگیزتر می کنه در واقع مسئله ها و نگرانی آدم برای حلشون نیست، بیشتر از همه ی اینها جو حاکم آدم رو جذب می کنه. معمولاً جو یک جو صمیمی ست از فرهنگ های مختلف توی یه اردوگاه خوشگل جنگلی با همه بالا پایین هاش ازگرفتن نون تازه صبح گرفته تا بازی کردن ٣٠ نفری بولینگ در کنار همه ی چالش هایی که می تونید متصور بشید از کنار هم گذاشتن ٢٠ تا ملیت مختلف آدم کنار هم و حرف زدن زبون غیرمادری.

این دفعه برای من متفاوت تر بود چون سرگروه بودم و تنها ایرانی نبودم و ایرانی هایی که بودند رو اکثریتشون رو می شناختم.  این هفته هفته ی خوبی بود چون همه ی متقاضی های گروه من قبول شدند و من دوستشون داشتم. دوست هام قبول شدند. مسئله مون خیلی جالب بود و ما تونستیم حلش کنیم. روز ارائه نتایج گروهمون خوب نتایج رو ارائه داد و همه چیز عالی بود و هر چهار نفری که من سرگروهشون بودم بعد از هفته بهم گفتند هفته ی خوبی داشتند و بهشون خوش گذشته.

حالا دردسر نوشتن گزارش و برگشتن به روال عادی زندگی رو دارم که داره کم کم خوب میشه.

آخر هفته ی پیش دو سه تا از همکارهامو دعوت کردم خونه مون و بهشون آش رشته و چند تا غذای ایرانی دادم.  خوش گذشت دور هم بودیم. 

دلم مسافرت با خیال راحت می خواد. مثل سفر مارسی مون. ولی مرخصی نداریم و خیال راحت نیزهم.

الهه

آیندهوون- مهرماه ١٣٨٩