۱۳۸٩/٧/٢٤
سفر بُن

هفته ی پیش بخاطر یه کنسرت رفتیم بُن که واسمون یه شهر جدید بود که تاحالا نرفته بودیم. جاده خیلی خیلی قشنگ بود درخت ها سبز و نارنجی و زرد ... فوق العاده بود. هتلمون رو هم خیلی دوست داشتم رو به جنگل. میز صبحانه پنجره داشت رو به جنگل و من دوست داشتم تا ظهر بشینم اونجا و فقط درخت ها و کوه رو نگاه کنم. یا از تو پنجره بزنم بیرون و بدوم برم بالا. خیلی منظره اش خوب بود واسه من که از هلند رفته بودم و این همه کوه دوست دارم غنیمتی بود.

 

دوست هامون رو تو بن دیدیم و باهم کمی گشتیم. راین رو دوست دارم. به یاد سفر دوسلدورف با مامان اینها از روی راین گذشتیم. رستوران ایرانی خوبی هم به همت "راهیاب"‌خوبمون پیدا کردیم و توی پس کوچه ای چلو کباب و دوغ و ماست چکیده و موسیر خوردیم. کلاً‌ خیلی کوتاه بود سفرمون ولی خوب بود.

بن شهر کوچک  و قشنگی بود. فکر کنم خیلی دیدنی نداشت، ماهم وقت نداشتیم شهر رو ببینیم و پوآن می خواست زودتر بیاد خونه و خیلی کار داشت. واسه همین اجباراً اکتفا کردیم به مرکز شهر و خونه ای که بتهوون تویش به دنیا اومده بود.  دلم می خواست توی بن بیشتر بمونیم نه بخاطر دیدنی هاش،‌ که بخاطر کوه اش و راین. طبیعتش رو دوست داشتم. حس خوبی بود اونجا.

دیدن بن هدفمون نبود،‌ ما کلاً فقط برای کنسرت رفته بودیم. کنسرتی که پوآن دلش می خواست بره. جمعی که اونجا توی کنسرت بودند دقیقاً همون جمع ایرانی هایی بود که من دوست ندارم. از اولش که وارد شدیم احساس کردم که چقدر از همه دورم. چقدر اینجا بین این همه ایرانی من غریبه ام... این حس تاوقتی از محل اونجا دور شدیم تو راه برگشت همراهم بود. ولی جدا از اون کنسرت رو دوست داشتم. به خاطر سیل خاطره ها و هجوم تصویرهایی که من رو برد به سال ٨۴ و ٨۵ تو ماشینمون یک هدفون تو گوشم یه هدفون تو گوش الآنی با هم می خوندیم و همه ی اون روزهای آخرین سفر شمال قبل از اینکه از ایران برم با همه ی اون آهنگ ها و اون صدا... چه حالی برام گذاشت همه ی راه برگشت و روز یکشنبه و شاید اثرش هنوزم باقی ه با زمزمه های آشنا...

الهه

پاییز رنگارنگ ١٣٨٩

پ.ن: "... سفر نکن خورشیدکم
ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگه منه

راهییه این سفر نشو..."