۱۳۸٩/۸/۸
سفر نروژ و بعد از آن

 

اسلو

سه شنبه ی دو هفته پیش به مدت کمتر از چهل و هشت ساعت رفتیم اسلو که خاله و عمو رو ببینیم. و سفر مختصر مفید و خوبی بود. اسلو مثل قبل خوشگل بود و نه چندان سرد. در سفر مختصر مفیدمون چند تا از دوست هامو دیدم که خوشحالم می کنه دیدارشون. سر چند دقیقه ای ای به دانشکده فیزیک دانشگاهمون زدم و لختی خاطراتم رو زنده کردم. تو مغازه های اسلو چرخیدم و نروژی شنیدم و پراز خاطره شدم. تو این سفر از فرودگاهی رفتیم و اومدیم که تا قبل از این ندیده بودمش. خونه ی خاله و عمو مثل همیشه خوب بود و احساس خیلی خوبی داشتم از اینکه رفتیم اسلو.

خاله برام از پرتغال سوغاتی پیش بند آشپزی آورده بودند که نمادهایی از پرتغال روی جیب جلوش هست. حالا دوست دارم از روی کتاب آشپزی پرتغالی ام در حالی غذا بپزم که این پیش بند رو بستمنیشخند

تورنمنت اکتبر

هفته ی گذشته وقتی از اسلو برگشتیم گرفتار برنامه ریزی و برگزاری تورنمنت اکتبر شدم. شنبه کلاب شمشیربازی مون دوباره میزبان برگزاری این تورنمنت بود. گرچه خیلی خوب بازی نکردم ولی چون تعداد دخترها کم بود به هرترتیب تو دخترها اول شدم. ولی اینکه توی گروه (پول) دختر و پسر باهم مسابقه دادیم خوب بود و باعث شد که بیشتر بازی کنم. توی مسابقات با یه پسر سویسی آشنا شدم که رفته بود بنگلادش، برای قسمتی از تحصیلش و زبون بنگالی رو اونجا یادگرفته بود. و اطلاعات خوبی هم راجع به ایران و زبون فارسی داشت. بعد هم گفت دوستش از زوریخ با دوچرخه رفته اصفهان و خیلی خیلی از ایران و اصفهان خوشش اومده.  کلاً این تورنمنت های بین المللی رو به خاطر آشنا شدنش با آدم های مختلف دوست دارم. 

دوسلدورف K2010

دیروز برای پروژه ی احتمالی ام رفتیم نمایشگاه لاستیک و پلاستیک توی دوسلدورف با استادم و دو تا از همکارهام. اولش خیلی غریبه بودم یه جایی که اینهمه شیمی ای ه. بعد کم کم تلاش کردم که از محیط لذت ببرم. و بعد کلی چیزهای جالب دیدم. گاهی آدم فکر می کنه که چه چیزهای ساده و جالبی تو دنیا هست با ایده های ساده و جالب. مثلاً فکر کنید یه ماشینی هست که روی در نوشابه مهر می زنه مثلاً می نویسه "فانتا" تا حالا فکر کردید این ماشین چه طوری کار می کنه؟ من این ماشین رو دیدم. خیلی خنده دار بود. یه مخروط ناقص اسفنجی سر خودش رو می زد تو جوهر و بعد می کوبید رو سر این سرشیشه های پلاستیکی!! 

یه آئودی آر-8 هم دیدم که دلم خواستش. نمی دونم کی می شه داشته باشمش... شاید هم خیلی مهم نباشه... شاید فقط دلم می خواد یه کم تو آلمان باهاش رانندگی کنم. همین!

مردم رو دیدم که لباس های رسمی پوشیده بودند و من کلاً خیلی از محیط های اینجوری لذت نمی برم. برعکس همکار اکراینی ام که می گفت لذت می بره مردم رو با کروات و دستمال گردن و کت شلوار/دامن می بینه. من یه کمی که می گذره احساس خفگی بهم دست می ده. توی جلسه ای که با مسئول پروژه ام داشتم به جای اینکه به حرف هاش گوش بدم از یه جایی به بعد همه اش به این فکر می کردم که همه ی پوست گردنش جمع شده با این کرواتش و اگه کرواتش شل بشه یوهو همه ی گردنش ولو میشه... خلاصه خیلی تصویرهای مسخره ای تو ذهنم می آمد. و وقتی برگشتیم احساس می کردم مغزم پر از این جور تصویرهاس و حالت عصبی دارم. 

Dutch Design Week

توی شهر آیندهوون برای "هفته ی طراحی هلندی" یه خبرهای جالبی هست. یکی از جاهایی که نمایشگاه بود همکف دانشکده مون بود. که بچه های طراحی صنتعی طرح هاشون رو (البته فقط بچه های کارشناسی و ارشد) به نمایش گذاشته بودند. بعضی هاشون جالب بود. ایده های ساده ولی جالب. مثلاً یه دستگاهی ساخته بودند که جوان ها وادار بشوند بیشتر به پدربزرگ ها و مادر بزرگ هاشون سر بزنند. یا اسباب بازی هایی ساخته بودند واسه بچه های چینی که مثل اینکه دلشون نمی خواد وسایلشون رو به همکلاسی هاشون بدهند یا باهم استفاده کنند، که نشون می داد می تونند از تقسیم کردن اسباب بازی هاشون باهم لذت ببرند. خلاصه بعضی ایده هاشون جالب بود .از همه بیشتر ایده ی کتاب خونه ی نسل جدید رو دوست داشتم که خیلی حوصله ندارم توضیح بدم چطوری بود. 

امروز هم بعد از کار و شام کارتون مری و مکس دیدم. که حسش شبیه حالم بود. دوستش می داشتم... خیلی. 

الهه

گاهی خسته- گاهی نگران گاهی پر امید. توی هفتمین روز ماه آبان.

پ.ن: پست بعدی بازی وبلاگی ای که نورا جان دعوتم کرده می نویسم. فکر کردم امشب بهتره حرف های معمولی بزنم.