۱۳۸٢/٧/۱۸
فردا جمعه نيست (۳)

بسم ا...

(به ياد گذشته)

مدتي بود تصميم گرفته‌ بودم صبحها، علي الطلوع بيدار شوم و پياده روي صبحگاهي را آغاز كنم و بعد به سر كار روم. بلاخره فائق شدم و بعد از نماز صبح از خانه بيرون زدم. در مسير رودخانه زاينده‌رود ما بين پل خواجو و سي و سه پل فضاي سبزي است كه همه را به وجد مي‌آورد و هر كه اهل پياده روي و ورزش صبح گاهي باشد، اينجا مي‌آيد.

سال 63 بود كه ديپلم گرفته بودم و منتظر نتايج كنكور. اون موقع نتايج را به اين سرعت در روزنامه‌ها اعلام نمي‌كردند. معمولا دانشگاه شروع مي‌شد و آبان ماه نتايج را مي‌زدند و اواخر ماه به سر كلاس مي‌رفتيم. خرداد ماه بود و با يكي از دوستان تصميم امروز را گرفتيم. چه شوري و حالي داشت. زير پل خواجو آدمهاي خوش ذوق و قريحه آواز مي‌خواندند. صبحهاي جمعه صداي ني‌ به آواز اضافه مي‌شد. قهو‌ه ‌خانه زير سي و سه پل به راه بود. تعداد سحر خيزان زياد بود. گاهي مواقع به ترافيك بر مي‌خورديم. دختر و پسر تو هم مي‌لوليدند. تعداد پيرمردها و پير زنها انگشت شمار بودند و پارك جوانانه بود. يك سال هر روز مي‌رفتيم. با همه آشنا شده بوديم. انگار همه عضو يك خانواده. اگر روزي كسي نمي‌آمد دلواپسش مي‌شديم. اگر كسي جديد مي‌آمد همه زير نظرش داشتيم تا با او خو بگيريم. بعد از اتمام ورزش تازه ساعت هفت و ربع بود كه سوار دوچرخه مي‌شديم و مي‌ر‌فتيم نان تازه مي‌گرفتيم و يك ربع بعدش خانه بوديم. بلاخره كلاسهاي درس من سنگين تر شد و دوستم هم رفت ژاپن. و نرفتم پارك تا ديروز. نزديك بيست سال از آن روزها گذشته، اما انگار ديروز بود. مسير پل خواجو تا سي و سه پل خلوت و طاعون زده شده، هيچ جواني را نمي‌بيني. فقط چند تايي پير مرد و پير زن. زير پل خواجو كسي نمي‌خواند و قهوه خانه سي و سه پل بسته شده. كنار پارك مسافرها خوابيده‌اند و سحر خيزي وجود ندارد. انگار دوران جوانانه تمام شده. به راستي جوانان امروز چه مي‌كنند. يعني جوان نداريم يا همه‌اش خوابند. يا همه چيز برايشان علي‌السويه شده. اما پارك با بيست سال پيش از نظر معماري هيچ تفاوتي نكرده . هيچ چيز تازه اي حتي يك نيمكت به آن اضافه نشده و اين براي ايراني مايه تاسف است، جز براي من كه تمامي خاطرات زنده شد و انگار بيست  سال پيش همين ديروز بود.

مهر...داد