۱۳۸٩/۱۱/۱٢
روزیانه
  • جمعه یک جلسه مهم داشتم و خوشبختانه خوب گذشت. راجع به پروژه نهایی ام بود. بعد شبش همکارپرتغالی ام و هندیم و من یک کیک پختیم که حالا بعداً ها می ذارمش توی تنبل خونه ولی مهم اش این بود که موقع کیک پختن خیلی بهمون خوش گذشت. دوباره الی صبح سپیده!
  • یکشنبه رفتیم نایمیخن واسه مسابقه شمشیربازی بین شهری و در حال شگفت زده مدال طلای بانوان در اسلحه اپه رو گرفتم. نیشخند این قسمت شگفت زده اش واسه اینه که دو بار توی پول (گروه) بازی کردیم و من دور اول ١۵ ام شدم توی ٢۴ نفر و دور دوم که بهتر بازی کردم  پنجم شدم تو ٢۴ نفر و در رده بندی کلی ٨ام شدم.و بعد مسابقه ی بعدی ام رو ١۴-١۵ بردم و رفتم واسه یک چهارم نهایی. و در مقابل یک پسر سویسی برای بارسوم توی اون روز باختم ٩-١۵. و خوب حذف شدم. ولی در کمال ناباوری و شگفتی با وجودی که همه مسابقات دختر و پسر قاطی برگزار شده بود جایزه ها رو جدا دادند و من به این ترتیب توی دخترها اول شدم و کلی شاد شدم. احساس می کردم مثل وقتی که بچه بودم و با بزرگتر هام مسابقه می دادم و مسقل از نیجه به آدم بزرگتر ها یه جایزه ای می دادند که آدم ناراحت نشه داره باهام برخورد میشه. ولی خوب اشکال نداره... واقعاً چندتا دختر خوب هم توی مسابقه بودند که جلوی ٣ تاشون مستقیم بازی کردم و با اختلاف بردم و چندتاشونم بازیهاشونو نگاه کردم و خوب بودند واقعاٌ و همین که توی رده بندی من بهتر بودم جای شکر داره چشمک خلاصه.... مدال طلای اپه ی دخترها و فلوره ی پسرها رو تیم ۵ نفره ی کلابمون به خانه آورد!!
  • دوشنبه همکار پرتغالی ام که فکر کنم دیگه باید بگم دوست پرتغالی ام واسم با کاغذهایی که واسه تولدش داده بودیم به اش واسم توپ خیلی نازی درست کرده بود. آخه کلی اُریگامی دوست داره. توپم رو خیلی دوست دارم.

  • مثل آدم های خنده دار مکرر بلیط کنسرت می خریم!! و هی کنسرت می ریم. نیست خیلی بهمون خوش می گذره کنسرت هاااا!! چشم
  • دلم قلم و مرکب می خواد گرچه می دونم اگه قلم دستم بگیرم اینقدر بد می نویسم که ترجیح خواهم داد اصلاً ننویسم. کلاً ولی این مارکرهای نو با نوک های پهن که روی میزم ه به شدت وسوسه می کنه آدم رو به یاد بچگی ها یاد جوونی ها خط بنویسم و بنویسم و ... کاش خطم بهتر بود... وقتی ١٨ سالم شد یکی بهم گفت باید ناتمومهای زندگی ام رو تموم کنم. ناتمومهام رو فهرست کردم خط یکی از سردسته هاشون بود. و هیچ وقت نشد کاری واسه خطم بکنم.... چقدر حیف ولی... الآن کاملاً احساس می کنم دیگه وقتش نیست ازم گذشته و اینجا به هرحال امکانش نیست به اون صورت... یادش بخیر به هرحال انجمن خوشنویسان و خیابان خارک و قلم دزفولی و مرکب شاهد....

الهه

آیندهوون. بهمن ١٣٨٩