۱۳۸٩/۱۱/٢٢
این و آن

ورزش و تفریح:

چهارشنبه ی گذشته با بچه های شمشیربازی قرار گذاشته بودیم بریم پاتیناژ (اسکیت رو یخ). من اولین بارم بود که امتحان می کردم و فکر می کنم تنها کسی بودم که تاحالا نه اسکیت امتحان کرده بودم نه پاتیناژ. و خوب از همه هم بدتر بودم. اینش خیلی مهم نبود چیزی که مهم بود این بود که خوش گذشت.

احساس خوبی نبود که توی مملکتی زندگی کنی که ورزش سنتی اشون اسکیت روی یخ ه و این ورزش رو امتحان نکرده باشی. مثل نروژ بودن و اسکی امتحان نکردن می ماند.

 

وقتی می دیدم که بچه های کوچیک با مامان باباهاشون می آن و چه قدر خوب اسکیت می کنند و چقدر به کل خانواده خوش می گذره همزمان همون طوری که تلاش می کردم خودم رو یه جوری روی یخ ها سر بدم و کاری که بقیه می کنند رو تکرار کنم،‌مدام تو فکرم بود که ما تو ایران جایگزین اینها چی داشتیم؟ من به عنوان یه دختر که توی آپارتمان بزرگ شده و هیچ وقت تو خیابون بازی نکرده و هیچ وقت بدو وادو نکرده،‌ هرچی یادم می آد این ه که هرچی بازی هامون نشستنکی تر بود و آروم تر و بی سر و صدا تر بیشتر تشویق می شدیم. می خوام بگم که تو فضایی که من بزرگ شدم همچین کارهایی شیطنت محسوب میشد و چیزی که الآن کمبودش رو احساس می کنم نداشتن مهارت توی زمین خوردن ه. چیزی که از وقتی نروژ زندگی کردم دیدم که بیشتر اروپایی ها خیلی بهتر از متوسط (خصوصاً دخترهای ایرانی) دارند.  بماند.... تفریح خیلی خوبی بود اسکیت شاید بازم بریم چون هم پوآن دوست داشت هم من.

یه تعریف هم از همکلابی های هلندی ام باید بکنم که واقعاً توی سه ساعتی که اونجا بودیم خیلی تلاش کردند به ما آموزش بدهند و خیلی با حوصله و صبر.

یکشنبه ی قبلش هم با یه گروه خیلی بین المللی رفتیم پیاده روی دور رودخونه ی  توی آیندهوون؛ دومل که خیلی خوش گذشت.

فیلم و کتاب:

شنبه ی گذشته دومین روز اکران فیلم "قوی سیاه"‌ توی آیندهوون بود و ما رفتیم ببینیم چی به چی ه. کلاً‌خوچ گذشت. من فیلم رو پسندیدم. پوآن خیلی دوست نداشت تا اینکه لیست نامزدهای اسکار امسال دو دید و باورش شد که من پیشنهاد بدی ندادم واسه دیدن این فیلم تو سینما واسه ما که سالی یکبار می ریم سینما.

هفته ی پیش در دو نوبت شبانه کتاب "رویای یک مرد مضحک"‌ داستایوسکی رو خوندم. اولش جوری که شروع میشه واقعاً واسه من دوست داشتنی بود. دوباره حس قرابت عجیبی با "مردمضحک"‌می کردم. کلاً داستان رو دوست داشتم با همه یادآوری هاش.

سرود ملی آنها به زبان ما:

با یک خانواده پاکستانی آشنا شدیم. و صحبت فرهنگ و زبان نزدیک ما به هم بود ( در جوار یک خانواده هندی).  بعد آقای پاکستانی گفت که سرود ملی شون کاملاً فارسی ه. و قبلاً تو مدرسه انتخاب می کردند که دوست دارند درس ها رو به زبان اردو بخونند یا فارسی. حالا جدیداً‌ دیگه تقریباً همه برای اردو می روند ولی قبلاً ۵٠-۵٠ بوده. جالب بود. و بعد شروع کرد برایمون به خواندن :

"پاک سرزمین شاد باد؛...."

آب و هوا:

بچه بودم از اینکه زمین گرم باشه و هوا سرد عصبانی می شدم. دوست داشتم همیشه زمین اونقدری سرد باشه که وقتی برف می آد حتماً بشینه. فکر کنم خاله ام می گفتن بعد از چاچار چله بزرگ ه دیگه زمین نفس می کشه و برف نمی شینه.

اینجا که اومدم (منظورم کلاً‌ اروپاست) همه اش آرزو می کنم که زمین از هوا سرد تر نباشه که یوهو بارون بیاد به جای برف و روی زمین یخ بزنه!

حالا خوش بختانه چند روزی ه که هوا و زمین باهم گرمتر شدند و بارون می آد و زمین خیس میشه بدون اینکه یخ بزنه.

الهه

آیندهوون بارانی تو آخرهای بهمن