۱۳٩٠/٢/٢٠
بهانه ی سه گانه

وقتی داشتم پست قبلی رو می نوشتم وقتی این جمله رو نوشتم :"... امروز داریم میریم دوباره مسافرت. امیدوارم برگشتم با شادمانی بتونم راجع به اش تعریف کنم..." مطمئن بودم که اگه بدون دست و پای شکسته برگردم خواهم نوشت.

حالا یک ماه میشه که رفتیم و سالم برگشتیم. سفر چهار روزه ی ما به جنوب شرق فرانسه، کوه های آلپ برای اسکی خیلی وقت ه از رویش گذشته. سفر خیلی خوب با دوست های خوب (همکارهام) توی منطقه ی کوهستانی زیبا پر برف،‌با هوای آفتابی. من تجربه ی اسکی ام برگشت به دو باری که توی نروژ رفتیم یه بار با اسکی downhill  و یه بار دیگه cross country. و سر جمع یک ساعت هم اسکی نکرده بودم. و این بار چهار روز سفر (البته ٣ روز اسکی)‌با مربی. رفته بودم که یک بار واسه همه عمرم این کار رو یادبگیرم. با همه ی ترسو بودنم بعد از نیم ساعت اول درس تونستم روی اسکی هام وایسم،‌سر بخورم و هرجا خواستم وایسم. نه فقط من که همه ی گروه مون. و از اون لحظه به بعد تونستیم واقعاً لذت ببریم. جدا از خود اسکی، که واقعاً مفرح ه خصوصاً تو اون هوای گرم و آفتابی‌،‌هتلمون آشپزی کردن هامون و مهمونی بازی هامون هم خیلی هیجان انگیز و به یاد موندنی بود. فقط اگه پوآن تب و لرز نکرده بود روز آخر کل سفر هیچ نکته ی منفی نمی داشت.

از اسکی برگشتیم و مشغول اسباب کشی شدیم. فرآیند وقت گیر، انرژی بر، ولی پر هیجان اسباب کشی. خرید وسایل جدید،‌ فکر کردن و طرح دادن وسایل خونه،‌چیدن و مرتب کردن و تمیز کردن همه شون خوبه و من واسه همه اشون تک تک ذوق داشتم و دارم. فقط مشکلش اینه که طول میکشه. یک ماهی هست که درگیریم و علیرغم کمک همه دوستای خوبمون اینجا هنوز خونه مون شکل خونه نشده. کاملاً به سبک همسایه ها یاری کنین... البته از انصاف نگذریم حق داره اسباب کشی مون تموم نشه! من هر آخر هفته به هیچ فعالیتی که پیش آمد نه نگفتم.

یک هفته با بچه ها رفتیم در طبیعت کنار آب کباب زدیم،‌هفته ی بعدش رفتیم بلژیک تولد بازی،‌ فرداش  رفتم مسابقه ی شمشیربازی تو آمستردام، و این آخر هفته ای که گذشت...

 

این آخر هفته باز ۴ روز تعطیل بود و من هم پایه ی هر گونه ددر رفتن. همکارهام برنامه ریزی می کردند که بروند ۴ روزه پیاده روی جنگل های جنوب بلژیک. من هم رفتم باهاشون. گروه ١٠ و بعد ١٣ و بعد ١٠ نفره ی ما، تا جایی که میشد خوش گذروند. این سری پوآن نیومد و جاش هر لحظه خالی بود. شب ها تو کیسه خواب کز کردن،‌ دور آتیش نشستن و حرف زدن،‌ رو گاز پیک نیکی غذا پختن،‌ تا جایی که پاهای آدم می کشه راه رفتن و بوی جنگل و رودخونه استشمام کردن، گوش ها رو از صدای آب و پرنده پر کردن... دلم برای همه ی اینکار ها تنگ بود و این چهار روز دلی از عزا درآوردم. سفر خوبی بود. همسفرهای جدید و قدیمی،‌ حرف زدن های این وری و اون وری... گروه مون رو دوست دارم. دلم واسه همه اینها تنگ خواهد شد اگه از این جا بریم... اگه همو نبینیم...

الهه- اردی بهشت ١٣٩٠

تو یه روز آفتابی تو آیندهوون پشت پنجره ی اتاق تو دانشگاه.