۱۳۸٢/٧/٢٤
چشم در برابر چشم

مي خواهم توي چند روز آينده يک داستاني را براتون اين جا بيارم؛ نمي دونم قبلاً خوندينش يا نه. حقيقتش يکي از دوستام يک کتابي بهم داد "داستان کوتاه" بود. اين داستان یکي از داستان هاي اون کتاب است. خودم از اين خوشم آمده بود گفتم اين جا بيارم. شما هم بخونين. يک روز در ميان سعي مي کنم آپ ديت کنم. داستان رو چهار قسمت کردم که وقت کنين بخونين. توي قسمت آخر اسم کتاب و نويسنده و ... کامل خواهم آورد....

الهــــــــــــــــــــــه


قسمت اول: برق نگاه....

 

زيبايي فقط در چشم هاي زن نبود. امٌا آن چه در نگاه اول، مرد را واله کرد، فقط چشم های زن بود.

قد بلند و کشيده، ندام موزون، پوست سفيد و لطيف، صورت خوش ترکيب بيني متناسب و لب و دهان مليح، هيچ کدام توجه مرد را جلب نکرد. فقط برق چشم ها بود که مرد را گرفت. زانوهايش را سست کرد و او را کنار کوچه نشاند.

زن در چشم بهم زدني گذشت و فقط تصوير دو چشم او بود که همچنان در نگاه مرد باقی ماند.

مرد به سختي از چا بلند شد و با زحمت خود را به در خانه مرشد رساند. اين چند قدم انگار دامنه پر نشيب و فراز کوهي بلند بود.

اين زن کجايي بود؟ چرا تا بحال او را نديده بود؟ نه محله،محله نا آشنايي بود و نه خانه، خانه غريبه اي.

طي بيست سال آمد و شد به اين خانه و محله اولين بار بود که اين چشم ها...چشم نبود انگار اين چشم ها، چشمه اي بود که دامن هر رهگذري راتر مي کند.

اکنون مقابل در چوبي و فرسوده خانه مرشد قرار داشت.

طبق معمول هر دو لت در باز بود و خانه را پرده اي ضخيم ازفضاي بيرون جدا مي کرد.

مرد کوبه مردانه در را گرفت و دو سه بار نواخت.

صداي مرشد از داخل خانه بلند شد: بيا تو عزيز! بيست سال است برای ورود به خانه خودت در مي زني.

مرد دستش را بر چهارچوب در تکيه داد، دو پله ورود به هشتي را پشت سر گذاشت و وارد حياط شد.

مرشد با آب پاش از حوض وسط حياط آب برمي داشت، به باغچه ها آب مي داد و گهگاه کف حياط را هم نمدار مي کرد.

مرد سلام کرد و بي خوش و بش به سمت ايوان رفت.

مرشد گفت: باچهل سال سن مثل پيرمرد هاي شصت هفتاد ساله قدم برمي داري.

و وقتي حال و روز غيرعادی مرد را دید، آب پاش را زمين گذاشت، دست هاي خيسش را تکان داد و گفت: نه، مثل هميشه نيستي.

مرد بر لبه ایوان نشست و به بساط سماور و چاي وميوه اي  که مرشد در ایوان چيده  بود، خيره ماند : درست  مي شوم. يک ليوان آب  و چند دقيقه اي اختلاط با تو همه چيز را سامان مي دهد.

مرشد سيني را از روي کاسه سفالي آبي رنگي برداشت و کاسه را دو دستي به دست مرد داد:

-اين هم عرق بيدمشک و يخ. تا نگويي که با هم عرق نخورديم.

مرد کاسه را گرفت، تا نيمه آن را با يک نفس سر کشيد و حرارت دروني اش را با باز دمي عميق بيرون ريخت: سلام بر جگر عطشناک حسين.

مرشد بر لبه ايوان نشست و گفت: خب، حالا بگو که چرا مثل هميشه نيستي.

مرد گفت: هستم. مي شوم.

مرشد گفت: نِستي و نمي شوي. اتفاقي عجيب رخ داده است که در تمام بيست سال گذشته بي شابقه بوده است. من هرگز تو را اين چنين آشفته و نابسامان نديدم. 

مرد گفت: من اگر بخواهم هم هرگز نمي توانم چيزي را از تو پنهان کنم. ولي...

-ولي چي؟

- راستش اول خودم بايد بفهمم که چه بلايي سرم آمده است. خودم را جمع کنم و ذهنم را و دلم را تا ببينم...

- هرچه هست بريز وسط با هم جمع مي کنيم.

- به آدم تيرخورده مي مانم. تير غيب. که آدم نمي فهمد از کجا مي آيد و به کجا مي خورد و با آدم چه مي کند.

مرشد خود را به کنار سماور کشاند: هي که ماجرا را معماتر مي کني.

مرد گفت: من معمايش نمي کنم براي خودم معماست. پيچيده است. من چهل سال بدون زن زندگي کرده ام.بيست سالش را تو که شاهدي. نلغزيده ام. خم به ابرو نياورده ام. به زني چپ نگاه نکرده ام. کرده ام؟

مرشد چاي را پيش روي مرد گذاشت: لازم نيست خودت را به من معرفي کني. بهتر از خودت مي شناسمت. فصه را بگو.

باور مي کني يک جفت چشم مرا اين چنين درمانده کرده باشد.