۱۳٩٠/۳/۱٦
حال ما
  • یک اتفاقاتی یه گوشه ای که اسمش "وطن" ه می افته و چنان توانایی داره که حال ما رو کاملاً بگیره و عیشمونو طیش کنه که خدا بدونه... کاش ...بماند.
  • از هفته ی گذشته بگم...مسابقات قهرمان دانشجویی امسال در شهر اوترخت.پارسال روز اول مسابقه ها همه رو باختیم. امسال روز اول دو تا مسابقه رو بریدم از مجموع 5 تا. و توی رده بندی چهارم شدیم. مسابقه ها مثل پارسال تیمی بود. باید توی جدول توی تک حذفی ها با رده ی پنجم بازی می کردیم. من شبش نتونستم بمونم توی کمپ. برگشتم آیندهوون و صبح زود خوشحال و سرحال رفتم که ببریم. فقط به بردن فکر می کردم. بازی اول رو باختیم. من خیلی بد بازی نکردم ولی تیممون سرحال نبود. بچه ها شب قبلش مهمونی بودن و اثراتش بود و hang over بدی داشتند. خلاصه باختیم. خیلی همه حالمون گرفته شد. واسه پنجم ششمی بازی باید می کردیم. بچه ها حالشون بهتر بود. طبق معمول مسابقه هامون اسم من رو به عنوان شمشیرباز آخر نوشتند که بازی آخر رو بکنم. وقتی واسه بازی آخر رفتم رو پیست 2 امتیاز جلو بودیم. کافی بود سه دقیقه وقت تلف می کردم و می بردیم... یکی خوردم دو تا زدم. سه تا جلو بودیم حدود 28 ثانیه وقت مونده بود. و استرس... خوردم... خوردم... خیلی عصبانی شده بود. 44 -44 مساوی بودیم. رفتم که ضربه ی آخر رو بزنم... خوردم و نزدم. و این قدر ناراحت بودم که تاحالا یادم نمی آد رو پیست اینهمه ناراحت شده باشم. فقط 7 ثانیه مونده بود...

 

  •  مربی ام و هم گروهی هام تلاش می کردند بهم بگن که اشکالی نداره و من تلاشم رو کردم ولی خودم از حماقت خودم ناراحت بودم. چرا اینهمه مطمئن بودم که من می تونم بدون اینکه ضربه بخورم ضربه بزنم... اما پسری که واسه تیم واخنینگن بازی می کرد آی خوشحال بود که حدی نداره. بعداً تو فیس بوکش نوشته بود که اون قشنگترین بازی عمرش بوده. من هم رفتم نوشتم که بدترین لحظه ی قهرمان دانشجویی 2011 بوده.  گذشت و تیم فلوره مون با یک بازی بی نهایت قشنگ نایب قهرمان شد. من دیگه واسه جایزه دادن ها هم صبر نکردم و سریع برگشتم خونه.
  • کاش سال دیگه بشه قهرمان دانشجویی شرکت کنم و بهتر از این سال بازی کنم. سال دیگه احتمالاً اگه بتونم بازی کنم آخرین قهرمان دانشجویی ام خواهد بود.
  • بقیه ی هفته مهمون داشتیم از سویس، همسایه ی سابقمون دکتراش رو دفاع کرد، اینجا هم مثل ایران چهار روز تعطیلی بود، با سه تا از همکارام دو بار یک بار تو دانشگاه و یک بار خونه ی یکی از همکارها تولدمون رو جشن گرفتیم. غذاهای اتیوپیایی و کنیایی و ایرانی خوردیم. یک بار دیگه توی هوای خوب دونفره بازم تولدم رو جشن گرفتیم. امسال سه چهار تا تولد داشتم! 
  • هوا این روزها خوب بود... کمی در حوالی خونه ی جدیدمون دوچرخه سواری کردیم، ایوانمون رو آب پاشی کردیم و توی ایوان کباب درست کردیم  و من واسه اینکه دلم باز بشه هی آشپزی و شیرینی پزی و کیک پزی کردم. از فردا دوباره روز از نو روزی ازنو

الهه

روزهای معمولی آخرهای بهار

نیمه ی خرداد 1390