۱۳٩٠/٤/۱
جامعه ی برون گرا یا برون گرایی اجتماعی

الآن این چیزی که به عنوان "عنوان مطلب" نوشتم رو کاملاً از خودم درآوردم. و اصلاً نمی دونم همچین ترکیبی درست هست یا نه ولی چیزی که می خوام بگم یه  
جمع بندی کلی راجع به هلندی هاست...
اینجوری بود که روز سه شنبه فکر می کنم (هفته ی گذشته) سوار دوچرخه می رفتم دانشگاه دیدم چند نفر از یه خونه ای اومدند بیرون یکی از توی پنجره داره یه چیزی رو به پرچم هلند که به دیوار بغل پنجره وصل بود، نصب می کنه. یه چیز سیاه. و کسایی که بیرون خونه ایستاده بودند می گفتند خوبه برو بالا بیا پایین. من هم سریع گذشتم... ولی داشتم فکر می کردم چی شده که اینجا دارند یه چیز سیاه می بندند به پرچم...به یاد تکیه ها و بیرق و محرم و ... رسیدم دانشگاه یادم  رفت از همکارم هلندی ام بپرسم چه خبره.
فرداش دوباره دیدم یه خونه ی دیگه یه کیف سیاه آویزون پرچم کرده که بیرون خونه. با توجه به اینکه وقتی تو خانواده ی سلطنتی اینجا تولدی جشنی ، سالروزی اتفاق می  
افته یه نوار نارنجی می زنند به بالای پرچم، فکر کردم لابد کسی تو خانواده ی سلطنتی فوت کرده که اینها یه چیز سیاه می زنند به پرچم.


رفتم دانشگاه همکار هلندی ام رو که دیدم پرسیدم، گفت نه ما کیف مدرسه (معمولاً کیف سر دوشی چرمی مدرسه) می زنیم به پرچم وقتی یکی از توی خانواده (توی اون خونه) فارغ التحصیل شده باشه. و دوشنبه هم نتایج امتحان ها رو اعلام کردندو کسایی که قبول شدند کیف مدرسه آویزون کردند.
واسم خیلی جالب بود... و عجیب این هلندی ها در امور شادی شون خیلی در این حدود برون گرا اند. منظورم اینه که هر اتفاقی می افته یه نمادی از خودشون یا از درو دیوار خونه شون آویزون می کنند. مثلاً وقتی تیم فوتبالشون بازی داره به درو دیوار خونه و به آنتن ماشین موجودات نارنجی وصل می کنند. وقتی دختر دار می شند اسم بچه رو می نویسند پشت پنجره ی خونه و پر می کنند موجودات صورتی جلوی در خونه و پشت شیشه. اگه پسر دار بشن همین بساط به رنگ آبی. تولد مادر ملکه لباس نارنجی می پوشند راه  می افتند تو خیابون. وقتی عروسی می کنند پر میکنند پشت شیشه قلب و ... تولد 50 سالگی اگه مرد باشه یه مردی می ذارند تو بالکن به نشون آبراهام (ابراهیم) و  اگه خانم باشه یه خانم (نماد سارا).زیاد ه از این نمادها اینجا چیزهایی که از جلوی خونه ها که رد می شه آدم زیاد می بینه....
همین طوری که مقایسه می کردم... دیدم ما موقع ناراحتی ها مون تکیه داریم ، پارچه ی سیاه داریم. موقع از مکه آمدنمون... ولی کسی بقیه شادی هاش رو با مردم خیابون قسمت نمی کنه. کسی تو ایران در خونه اش نمی زنه که من بچه ام به دنیا آمد اسمشم گذاشتم فلان... یا ما امروز 50 ساله شدیم، یا بچه مون 10 ساله شد... . چراش رو نمی دونم
...
آخرین روز بهار 1390  

پ.ن: این پست رو قبل از تابستون نوشته بودم... الآن دو روز از تابستون گذشته... یه تابستون خوب و پر شادی آرزو می کنم واسه همه.