۱۳٩٠/٤/۱٠
آب میشوند و ما گرما را اندازه می گیرم

سرم تو اسلایدهای پرزنتیشن فرداست، به گرمای نهان ذوب و معادله ی حرارت و معادلات دیفرانسیل پاره ای ور می روم تا پرزنتیشن ام رو با این ریاضیات غیر مهیج به گونه ای مهیج تر جلوه دهم...

بوی سیگار یا ویــ ــد یا زهــ ــرمار دیگری حواسم را پرت می کند، و صدای خنده ی آشنا... از همیشه بدتری و چشم هایت دیگر نمی خندند ولی لب هایت هنوز چرا... فضای اتاقمان را عوض می کنی... بچه ها دور میز من، همان جا که به تکیه ی عصایت ایستاده ای جمع می شوند، برگه ای که دکتر داده به من می دهی که برایت از هلندی به انگلیسی ترجمه کنم، سعی می کنم بغضم را قورت دهم و با لبخند مسخره ای بخوانم:" بی حسی کامل پای چپ، از کار افتادگی دست چپ، دوبینی در چشم چپ،... مراجعه به اورژانس روز جمعه..." ادامه نمی دهم می گویم من هلندی ام خیلی خوب نیست اینها که ترجمه می کنم درست است؟ می گویی درست است دیگر چه... درد ... نخاع، تومور، ام اس... یکی از استادهایمان دارد عبورمیکند. هلندی است و من انگار همه ی دادهایم را از دکترهای اینجا می خوام سر این بینوا بزنم... شکایت می کنم تا وقتی  دیگر بغض امانم نمی دهد، پشت صفحه ی لپ تاپم قایم می شوم. تصویر آب شدنت جلوی همه گرمای نهان ذوب ها را گرفته است... یخ زده ام. و چشمانم ازداغی تاول می شود... استادبزرگ می آد باهم روی صندلی کنار میزقهوه می نشینید و صدای تو دارد می آید که جریان را تعریف می کنی، دیگر کلمات را واضح نمی شنوم انگار که سیل اشکم توی گوش هایم را پر کرده باشد...

به خیالم پشت لپ تاپ جایی که هیچ کس نمی بیند، همه ی اشک هایم را ریختم. به جلسه با استاد بزرگ احضار شدم. از خشنونت زندگی شکایت می کرد و من از حماقت پزشکان. همدردی کرد... دردم دوا نشد، دوباره جاری شدم... دلم نمی خواست این طور شود ولی جایی از صحبت معادله ی گرما نمی ماند وقتی از ته دل می سوزم برای شنیدن داستان تکرار حماقت ها، و  هر بار ناتوان تر دیدنت...کاش توانم بیشتر بود. ای کاش توی دنیا کاره ای بودم، حتی مثلاً یک خدای کوچک...

الهه

آیندهوون دلگرفته و تب دار

نهم تیرماه نود

پ.ن: این هم به همه ی چراهای بی جواب دیگر اضافه می شود و همه روی هم می شوند زندگی!

پ.ن: دلم خوش است دنیا آدم هایی دارد که بشود لحظاتی حرف زد و آرام شد. استادبزرگ سپاسگزارم.