۱۳٩٠/٥/۱٩
جای خالی خواهرم اینها و اومدن ماه رمضون

در ادامه ی یادداشت"چه خوش می گذره" می خواستم تعریف کنم... ولی انگار خیلی دور ه. 

حالا خلاصه اش رو می گم که بمون ه مثل لحظه لحظه خاطره ی خوشی که واسمون موند.

شوارتزوالد (جنگل سیاه)

بعد از کولمر ما رفتیم جنگل سیاه تو آلمان. تو راه یه قلعه ای رفتیم به اسم Kintzheim اونجا پرنده های بزرگ شکاری مثل عقاب و شاهین و کرکس و جغد دیدیم و بعد هم یه شوی پرنده ها بود. اونهم دیدیم و از اونجا راهی جنگل سیاه شدبم.اونجا هم یکشب موندیم پیاده روی کردیم تو کوه و تپه ها و کلی خوش گذرونیدم و فرداش راه افتادیم. هتلمون هم خوب بود با فضای صمیمی خانوادگی ... بعدش رفتیم سویس

اینترلاکن سوئیس

از جنگل سیاه که راه افتادیم ناهار رو فرایبورگ خوردیم و رفتیم اینترلاکن. قراربود کمپ بزنیم و دوست های خوبمونم از هلند اومده بودند که اونجا دیدیمشون . تو چادر چای خوردیم و باهم غذا درست کردیمو رفتیم آبشار نگاه کردیم و کنار رودخونه ها با آب های خوشرنگ قدم زدیم و باهم بازی کردیم و تا شب دیر گپ زدیم و دیگه منوی تفریحی از این کامل تر؟ خیلی خوش گذشت و همه چیز خوب بود.

زوریخ

روز آخر چون حسابی بارون اومد و کیسه خواب بعضی ها پرآب شد بساطمون رو جمع کردیم و بعد از رای گیری های فراوان تصویب شد بریم زوریخ.  رفتیم اونجا و چرخی زدیم و برگشیم به سمت هلند. و شب رو یه جایی تو فرانسه خوابیدیم.

زیگن

قسمت آخر سفر ما از دوستامون جدا شدیم تا دوست عزیز دیگه ای رو ببینیم. رفتیم زیگن خونه ی قدیمی ترین دوست زندگی ام. و مثل همیشه دیدنش خیلی خیلی خوب بود. کلی ذوق کردم و باهم غذا خوردیم و ما برگشتیم هلند و از دوشنبه اش روز از نو روزی از نو.

سر کار و سرو کله با استاد. خواهرم اینها هم چند تا شهر هلند رو دیدن که هلند ندیده برنگردن ایران. و رفتند ایران و جاشون کلی خالی شد... ما موندیم و حوضمون و تکیه کلام های خواهر زاده ی فینقیلی ام که شد نقل من و پوآن.... کجـــــــایــــی؟ اینجاااایم

چه.کا.میکنی؟ شادی می کنی؟ ...

و بعد ماه رمضون... با برنامه ریزی جدیدمون. افطارها تا سحر بیداریم بعد 3 -4 ساعت خواب و بعد سر کار. از سر کار می آیم می خوابیم تا افطار!! (البته چون فرشته ها واسمون افطار نمی آرند خودمون نیم ساعت قبل افطار پامی شیم افطاری می پزونیم.( و خدایی اش تا امروزش که خیلی خوب و خوش گذشته. کار کردن های افطار تا سحر چت کردنش پازل درست کردنش و سحری پختنش... خدا رو هزار و هزار بار شاکرم که می تونم از لحظه هاش لذت ببریم و می تونیم کنار هم لذت ببریم.

الهه

یه روز معمولی تو آیندهوون. نوزدهم مرداد

پ.ن: هنوز تصمیمم با دلم قطعی نشده. ولی چون علاوه بر منطق پوآن هم می خواد که انجام ندم احتمالم به دلم نه می گم... هنوزم نمی دونم. قضیه هم رفتن یا نرفتن با گروهی از دوستان واسه صعود مون بلان بود. خلاصه حدس هاتون غلط بود کسایی که حدس زده بودین.