۱۳٩٠/٦/٤
دیرنوشت
  • ماه رمضون داره تموم میشه... خاله ام می گفتند که وقتی به هُم هُم می افته (یعنی از نهم) دیگه زودمی گذره ولی به نظر من همیشه زود می گذره. امسال نشد اونجوری که باید و شاید افطاری بدیم... ولی همون جوری هم که شد خوب بود... کم بود ولی...
  • یه روزی جشنواره ی فیلم جهان بود رفتیم با دوستان آمستردام با حضور کارگردان جـ ـدایی نـ ـادر از سیـ ـمین دیدیم. خیلی خوش گذشت. فیلم خوب بود، کارگردان خوب و صمیمی بود. خاطره ی دیدن فیلم شهــ ـرزیبــا در حضور کارگردان بود... و دوستان خوب بودند و اختامیه ی سفرکوتاهمون به پایتخت با چلوکباب هم خوب بود. خوب شد آخرش بد نشد.... مقداری از راه رو خواب رانندگی می کردم و یه خواب هاییم می دیدم راجع به آدم های بی ربطی که تو گروه موسیقی خواهرم اینها ساز می زدند... که سالهاست چیزی ازشون نشنیدم.
  • تغییر فاز داره نزدیک می شه و من مثل همیشه از تغییر فاز فراری ام. باید رفت و حرف زد و گرفت و برای تغییر آغوش باز کرد ولی واسه منی که دلم واسه آجرهای دیوارهای فلان پس کوچه ای که باری به حالی ازش عبور کردم تنگ میشه، تغییر فاز شکنجه ای ه که باید به اصرار دیگران با آغوش باز پذیرایش باشم. چیزی که هست اینه که امیدوارم که خدا کمک کنه و تغییر فاز این بار آسون و کوتاه و شیرین تر باشه. دیروز قدم اول رو برداشتم...
  • برای اتفاقات خوب و بزرگی برنامه ریزی می کنیم. مون بلان نمی رم بخاطرش. امیدوارم بتونم با موندنم استرس های این اتفاق خوب رو از پوآن کم کنم. جوری که همه چیز همون جوری پیش بره که دلش می خواد.
  • پوآن دهه ی چهارم زندگی اش رو شروع کرد، الآنی یک چهارم دوم یک قرن رو توی یک روز. واسه هردوشون هوارهوار آرزوی خوب داشتم و دارم... شاید نشد امسال اونجوری که شایسته بود بهشون بگم.
  • همکارم (یکی از همکارهای روســ ـم) عروسی کرد هفته ی پیش خیلی خیلی ساده. با عروس داماد 15 نفر بودیم. چه جشن ساده ای ولی خوب بود. کیک عروسی رو من پختم... شاید از کیک تولد خودم ساده تر ولی خوب... اولین کیک عروسی بود که می پختم و دوستش می داشتم.
  • سه شنبه ساعت 11 صبح اینجا یوهو چنان تاریک شد که انگار شب ه بعدش بارون اومد و روشن شد... کلی همه تعجب کردند. حتی استادم. جلسه داشتیم... کلی وقت لب پنجره به تغییرات شدید جوی نگاه می کردیم چشم چشم رو نمی دید!!

الهه- آیندهوون پربارون اما هنوز گرم توی اولهای ماه شهریور