۱۳٩٠/٦/۱٩
وقتی خردادی می شدم...

 آشپزی هفت ملیتی

چهارشنبه همکارهام گفته بودند که می خوان بیان خونه مون کیک درست کردن یادبگیرند. من گفتم بیان دور هم باشیم و کیک بپزیم... کسی یاد نمی ده. با هم می پزیم. همکار اتیوپیایی ام قرار بود برامون به سبک سنتی قهوه درست کنه. من کیک پنیر بپزم. همکار پرتغالی ام کیک پرتقالی، یکی از همکارهای روسم مراسم چای چینی اجرا کنه. دوستان افریقایی موهای یکی رو به سبک آفریقایی ببافند. همکار چینی ام می خواست آلبوم عروسی مون رو ببینه. یا علی گفتیم و برنامه ریختیم و چهارشنبه شد. گرچه قبلش خسته بودم خیلی؛ از مراسم تغییر فاز و پروژه ی نهایی و جلسات و حرف زدن های پی در پی! ولی یه عصر طولانی با همکارهام که باخوردن شام دور هم شروع شد و با شیرینی پزی و چای و قهوه ادامه پیدا کرد تا نیمه های شب و با خوردن کیک و چای تموم شدو همه چیزهای سنگین رو از یادم برد. وقتی یکی از همکارهامو رسوندم خونه و برگشتم خونه یه حس سبکی شادی داشتم. عکس های اون شب رو که نگاه می کنم پر میشم از یه نوع شادی جدید. یه شادی آروم و خلوت. دوست داشتم. بهم خیلی خوش گذشت... فکر نمی کردم اینقدر خوب باشه. فکر می کردم شلوغ پلوغ باشه. ولی خلوت و آروم بود با وجود همه ی هیجان ها. با وجودی که 11 نفر بودیم از هفت ملیت مختلف!

از دوگانگی عاجز

توی چهار روز اخیر سه مرتبه دیگران بهم گفتند دو شخصیت خیلی متفاوت دارم که خیلی با فرکانس بالا می تونه نمود پیدا کنه. اینکه دو شخصیت داشته باشم اصلاً چیز جدیدی نیست. خودم ازاول بچگی ام می دونستم. شخصیت های متفاوتم واسه خودم خیلی آشناست. فکر می کردم و می کنم که کاملاً هر دو تا (یا بهتر بگم هر چند تاشونو) خوب خوب میشناسم. ولی این چند روز که می خواستم یکی رو قایم کنم و دیگری رو بازی کنم خیلی سخت شده. هیچ وقت اینهمه احساس عجز نکرده بودم تو کنترلشون. من خیال می کردم خودم به دست خودم تغییر می کنم ولی این چهار روز خیلی خوب فهمیدم که من کاره ای نیستم و از این بابت مبهوت خودم می ماندم.

اولین بار توی این چهار روز یه نفر بهم گفت که:" من دو تا شخصیت کاملاً متفاوت در عرض نیم ساعت ازت دیدم". این آدم رو من نیم ساعت قبلش واسه اولین بار می دیدم. هیچ دلیلی نداشت من تغییر کنم براش. ازم خواست تمرین کنم که دومین شخصیتم رو بازی کنم. دوبار از اتاق رفتم بیرون و برگشتم، بازم نمی شد. حتی توی نقش بازی کردن هام هم سوییچ می کردم بین دو شخصیت.

دومین بار روز بعدش بود. دوباره یک نفر در کمتر از نیم ساعت از اولین سلام، گفت که دو حالت کاملاً متفاوت ازم دیده... و باید سعی کنم یکی از اینها باشم... من می دونم چیزی که اینها رو آزار میده این ه که من نباید هیچ وقت اولی باشم. نباید کوچک باشم. و چیزی که من رو آزار میده این ه که به جرم کوچکی ازم عبور می کنند. من هیج کدوم نیستم و هر دو هستم. از قضاوت شدن خسته شدم.چرا پذیرش این که یک نفر می تونه تو هر لحظه ای متفاوت باشه اینهمه سخت ه. چرا این همه دنبال یک رفتار یکنواخت می گردند و فکر می کنند فقط در اون حالت میشه اعتماد کرد.

دیروز برای خودم نوشتم که از خودم خسته ام که نمی تونم این تغییر شخصیت روکنترل کنم. چرا به تغییراتش مسلط نیستم؟... من هر دوی این شخصیت هارو خیلی دوست دارم و تو هر لحظه خوب مب فهممشون. گذشتم.

 دوباره شنیدم از کسی که من رو بیشتر از دو نفر دیگه می شناسه. ازم خواست چیزی که می بینه نباشم و اون یکی شخصیتم رو بازی کنم. بهش گفتم دیروز نوشتم که دست خودم نیست. خودمم حیرانم که چطور تو این همه سالی که زندگی کردم نمی دونستم که اینقدر کنترلم روی این تغییر حالت کم ه!! هنوز حیرانم. و احساس می کنم توی حالت حیرت دارم شخصیت جدیدی رو بازی می کنم. وقتی عاقل اندر سفیه نگاهم نکرد خوشحال شدم. راحت تر... و بیشتر دلم خواست که کاش می ماندم و لازم نبود تغییر فاز بدم و آدم های جدید ببینم و هر لحظه خودم رو ثابت کنم؛ خودی که فقط گاهی هستم.

الهه توی ماه شهریور با حال متغییر با هوای متغییر!

پ.ن: هوای اینجا از حال من بدتر! دیروز از دیروز تا فردا احتمالاً حدود بیست درجه اختلاف دما! همه این رو از هوا پذیرفتند ولی از من نه!