۱۳٩٠/٦/٢٩
پوآن دکتر می شود.

دیروز برای ما روز بزرگی بود. روز بیست و هشتم شهریور تولد خاله ی خوبم و تولد یکی از بهترین دوستام به خودی خود روز بزرگی هست. امسال با ویژه تر از همیشه بود. روز دفاع پوآن.

روزهای مهم کوچک کوچکی رو با هم پشت سر گذاشته بودیم. روز های قبل از هر tapeoutو همه ی user committee ها ؛ قبول شدن اولین مقاله ژورنال، شروع نوشتن تز، سابمیت کردنش، کامنت هاش، اعضای کمیته، جلساتشون. و حالا روز دفاع بود. روزی که می دونستی چیزی نمیشه خراب بشه ، همه چیز آخرش خوب میشه ولی باز از حیث اینکه اسمش دفاع بود یه ابهت و استرسی داشت.

با همه ی استرس ها و نگرانی ها -که با وجودی که اول هیچ دلیلی برایش درک نمی دیدم بعد خودم هم کم و بیش گرفتارش شدم- روزخوبی بود.

شاید هیچ وقت این همه التماس عقربه ها نکرده بودم که ساعت چهار پنج بشه! چه خوب شد این خانم ه اومد و گفت سکوت!

این روز به این خوبی نمی شد اگه مامان باباهامون نمی آمدند ، اگه دوستامون اینهمه با تمام وجود واسه لحظه لحظه اش زحمت نکشیده بودند. خدا رو واسه همه ی کوچولو کوچولو اتفاقات خوبش شکر می کنم. حتی واسه اینکه این روز رو دیدم. واسه همسرم.

باهم نشسته بودیم مرور می کردیم اولین باری که همدیگر رو دیدیم آخرین مدرک تحصیلی جفتمون دیپلم بود، بعد من دیپلم پوآن لیسانس، وقتی عروسی کردیم من لیسانس پوآن فوق. وقتی شروع کردیم زندگی کنیم هردو فوق تا دیروز... حس جالبی ه!

خوشحالم که همه چیزخوب گذشت واسه همه اونهایی که منتظرند همچین روزی رو واسه خودشون یا همسراشون ببینند (یا بچه هاشون)؛ آرزو می کنم تو یه روز قشنگ به آرزوشون برسند.