۱۳٩٠/٧/٢٠
چرا حرفم نمی آد...

نه که حرفی نیست ولی حرف زدنم نمی آد...

روزها خیلی زود می گذره و من از زود گذشتنش ناراضی ام. دلم نمی خواد فکر کنم جمعه آخرین روزی ه که رسماً اینجا دارم کار می کنم.فکر می کنم عبور و کمال یه رابطه ی نزدیکی دارن ولی نمی دونم چرا اینهمه خودمو به ذره ذره ها منگنه می کنم و نمی تونم عبور کنم. به میزم نگاه می کنم و به صندلی ام و دیوار نصفه ی اتاقم دلم تنگتر میشه حتی اینهمه یادگاری واسه گذشتن کافی نیست... دلم واسه بودن اینجا تنگ میشه گروه خوبی بود و هنوزم هست... انگار همین دیروز بود که آمدم.(پذیرفته شدم و شروع کردم)

این روزها خیلی خیلی بهتره که مامان و بابا هستند. که وقتی می آم خونه چراغ خونه روشن ه بوی غذای مامان پز از تو راه پله می آد صبح یکی میز صبحانه رو می چینه لازم نیست به چیزی فکر کنی صبحانه می خوری میری سرکار، تو خونه همه چیز سر جاش ه.... خدایا شکرت می کنم که می تونم این لحظه ها رو درک کنم. و ازت می خوام همیشه سلامت بداریشون و ازت می خوام بهم توفیق بده که یه گوشه ای از این حس خوبم رو بهشون بدم.

آیندهوون ابری پاییزی و کمی سرد

بیستم مهرماه