۱۳٩٠/٩/٢٩
من و حوضم

یکشنبه ی دو هفته ی گذشته مامانم اینها رفتند و یکشنبه ی قبل هم خواهرکم. حالا اینجا اینقدر خلوت و سوت کور شده که نگو.

سه ماه عجیبی بود. گرفتاری درسی که علیرغم اینکه سه چهار با مثلاً رسماً تموم شد ولی هنوز هم ادامه داره. هفته ی آخر سپتامبر یکبار جلسه داشتم که حکم جلسه ی نهایی داشت. هفته ی دوم اکتبر قردادم تموم شد که بازم آبی از آب تکون نخورد. هفته ی آخر اکتبر بچه ها واسمون گونه ای تودیع گرفتند که من بازم رفتم سر کار... یه تعدادی تاریخ مهم دیگه و deadlineگذروندم و بازم کار این پروژه تموم تموم نشد... دیگه فرسایشی شده خیلی کند پیش می ره... ولی هرجوری هست باید تا قبل کریسمس تموم بشه. دیگه بیشتر از این واسه هیچ کس پذیرفته نیست.

خوب نشد جوری که شایسته است دل سیر پیش مامانم اینها بشینم بی دغدغه کنارشون. گرچه حضورشون واسم یه دلگرمی بزرگ بود. حس می کنم اگه بیشتر و بهتر کار کرده بودم زود تر کارم تموم میشد و بیشتر میشد از حضورشون لذت ببرم. الآنی ام همین طور. فکر می کردم حداقل هایی که بهش دلخوش کرده بود رو کاش بهتر انجام می دادم. این چه خواهری کردنی بود که من کردم حتی به verdensbeste نشد بپزونیم. یعنی من اینهمه وقت نداشتمناراحت.

رسماً فارغ التحصیل شدم. مدرکم رو جمعه بهم دادن و تموم. این دوسال و چند ماه هم خیلی زود خیلی زودتر از اونی که فکرش رو بکنم گذشت. احساس می کنم هنوز جا داره خیلی چیز یاد بگیرم... چه جور "فارغ از تحصیل" باشم. دکتری حرفه ای مهندسی توی دستهام سنگینی می کنه. کاش می شد یه چیزهایی که تو سرم و دلم ه به استادم بگم. باید یه روزی اینها رو گفت... همه چیز شاید تو نگاه جا نشه. دوسال خوبی بود... باهاش بزرگتر شدم و سنگین تر. شاید هم سبک تر!

دوشنبه ی گذشته یه برنامه ای بود تو دانشگاه که بچه های کشورهای مختلف می تونستند یه غرفه بگیرند و کشورشون رو معرفی کنند. واسم جالب بود به تاکیدی که هرگروهی به یکی از جنبه های کشورشون داشتند. بعضی ها به غذا تاکید کرده بودند، بعضی ها به طبیعت، بعضی به رسم الخط. و بعضی به بازی ها و تفریح ها.  خیلی خوش گذشت. من همه ی غرفه ها به جز کلمبیا رفتم و بازم کلی چیز یاد گرفتم و خوش گذروندم. چه خوب که خواهرکم باهام از وسط هاش همسفر شد. چه قدر غذاهای مختلف خوردیم چقدر تفریح کردیم نیشخند

الهه

بیست و هشتم آذرماه هزارو سیصد و نود.

آیندهوون سرد و خالی