۱۳٩٠/۱٠/۱٢
انتظارات توقعات ...

خیلی وقت ها حس می کنم مردم من را بهتر از چیزی که هستم می بینند.  خیلی ساده تر ه وقتی تصویری که تو ذهن مردم از آدم هست خودٍخود آدم باشه. وقتی بدتره، آدم می تونه تلاش کنه و بهترش کنه که واقعی بشه... ولی به نظر من سخت ترین وقتی ه که تصویری که تو ذهن مردم بهتر از چیزی ه که حس می کنی واقعاً هستی. من خیلی اوقات با این موضوع دست به یقه بودم. وقتی بچه مدرسه ای بودم حس می کردم معلم هام الکی به من و به همه چیزی می گن که آدم تو رودربایستی باهاشون بهتر از چیزی که تا اون موقع نشون داده رو بروز بده. مثلاً آدم 18 می شد و معلم به آدم می گفت من از تو 20 می خوام؛ آدم هم یه قندی تو دلش آب میشد تو عالم بچگی که آخ جون خانم گفته نمره ام باید 20 باشه و دفعه ی بعد تلاشش رو می کرد که نمره ه رو به 20 نزدیک تر کنه.

ولی موضوع پیچیده تر می شه وقتی این انتظاره این توقع ه این تعریفی که دیگران تو ذهنشون دارند از حوزه ی درس و چیزهایی که معیار سنجش معینی دارند خارج می شه و به موضوعات اخلاقی کشیده میشه.  اینجا دوست دارم یه چیزی رو روشن کنم و اون اینه که به نظر من این مبحث جدا از اینه که یه نفر تعریف کاملاً متفاوتی از آدم داره و آدم دلش نمی خواد تو اون تعریف بگنجه.

خیلی نامفهوم شد بحثم فکر می کنم. خوب تا اینجا سه تا موضوع رو گفتم:

  1. وقتی که یه نفر به آدم می گه توقعش از آدم بیشتر ه و معیار سنجش عددی داره. مثل نمره.
  2. وقتی که مسئله اخلاقی ه ومعیاری نیست ولی سر خوب و بدش آدم با طرف مقابل متفاهم ه. مثلاً من و طرف مقابل هر دو می دونیم و قبول داریم درک درستی از هنر داشتن چیزی خوبیه ولی من حس می کنم طرف مقابل فکر می کنه من درکم از هنر بهتر از چیزی ه که در واقع در خودم می بینم. من الآن مشکلم این جاست.
  3. یه حالت سومی هم هست که من مشکلم رو کم و بیش با این قضیه حل کردم. اونم این ه که با طرف مقابل آدم اصلاً سر موضوع تفاهم نداره ولی خوب طرف مقابل تو ذهن خودش شما رو طبق الگویی که ساخته تطبیق میده و توقع می کنه ازت. مثلاً یه نفر می آد میگه که آفرین که تو با فلانی دوست نیستی چون اون فلانی اصلاً لایق تو نیست. تو می دونی که اگه پیش بیاد ممکن ه با اون فلانی دوست بشی چون تو استانداردهای تو فلانی ه هیچ مشکلی نداره ولی تو استانداردهای اون طرف آدم بدیه.

خوب حالا عکس العمل های من تو این سه مورد چی باید باشه؟!

  1. تو حالت اولی مشکلی زیاد پیش نمی آد. آدم چیزی زیاد از دست نمی ده. کمی استرس داره که آدم حدش رو حفظ کنه یا تلاش کنه ولی معمولاً به نظر من سازنده است.
  2. توی حالت دوم من واقعاً نمی دونم باید چی کار کنم. خیلی پیش می آد تو این موقعیت گیر می کنم هرچی به طرف میگم بابا جان من اینهمه نیستم هی به آدم می گن نه بی تعارف ... یا من واقعاً نمی دونم چی می بینند...لااله الاا...
  3. تو حالت سوم من خیلی باز تو اون شرایط قرار گرفتم. اوایل وقتی طرف مقابل آدم هایی بودند که ما معمولاً احترامشون رونگه می داریم مثل بزرگترها، معلم ها کسایی که یه احساس مسئولیتی نسبت به تربیت آدم دارند،  رو سعی می کردم ناراحت نکنم و حتی المقدور تو استانداردهاشون می گنجیدم و طاغی نبودم. ولی بعد دیدم  این سطح توقع حدی بالایی نداره، زیاد میشه و زیاد میشه تا جایی که تو دیگه خود واقعی ات چیزی که دوست داری باشی روگم می کنی. از اون موقع سعی می کنم به اون توقعات بی اهمیت باشم و کاری  رو بکنم که خودم تو اون لحظه می پسندم.

خیلی حرف زدم... همه اش واسه اینکه بگم خیلی وقت ها حس می کنم لایق این همه تصور خوبی که اطرافیانم از من دارند نیستم. من واقعاً این همه نیستم. خیلی ساده تر خیلی معمولی ترم.

الهه

دوم ژانویه 2012

صبح نه خیلی سردی که رفتم آفیس سرکی بکشم و تا نزدیک ظهر ماندگار شدم. هوا صاف و آفتابی بود و دلم یه رنگ سرمه ای دلپذیر مثل یک لبخند محکم.

پ.ن: کاش یه تلفن ساده رو این همه به تعویق نمی انداختم...

پ.پ.ن: تعطیلات خیلی خوب و به جا و اندازه ای بودم. خیلی خوش گذشت گرچه بیشترش خونه بودیم.