۱۳٩٠/۱٠/٢۱
پنجره ها قصه ها

یه چند وقت پیش بیشتر از دو ماه پیش یه پستی تو ذهنم بود فکر کنم هیچ وقت ننوشتمش... یه حسی بود که طولانی یادش بودم. یه قصه از پنجره ها که هر کدوم رو به من باز می شوند و یه قصه ی جداگانه تو یه فضای خیلی متفاوت از دیگری برام می خونند. با رنگ های مختلف...

یه وقت ها این پنجره ها دیگه پنجره نیستند خیلی باز ترند... تو اونجایی و تو یه بازه ای از زمان با یه قصه همراهی ولی هیچ کاری نمی تونی بکنی. ناظری وشنونده ی قصه... هیچ نقشی نداری. دلم می خواست تغییر بدم. دلم می خواست به این آدم کناری بگم سخته ولی ممکن ه. شاید بشه به سختی گذشت؛ اگه بدونی گذشتن اول مرحله ی جدیدی از کمال باشه... نمی دونم... شایدم باید گذاشت و گذر کرد.

خیلی وقت ها دوست دارم کوچک باشم که نفهمم، ولی گاهی که می فهمم و دردم می آد می بینم که دردناک ه فهمیدن و به اندازه ی کافی بزرگ نبودن. اونقدر بزرگ نباشی که نصیحت کنی. شاید هیچ وقت آنقدرها بزرگ نشم... شاید وقتی کم سن بود جرأتم برای بزرگ دیدن خودم بیشتر بود...

...شاید بهتر باشد زیاد فکر نکنم.

*: باید کار کنم، اسلایدهام مونده و پرزنتیشنم هنوز کار داره نشستم به این فکر می کنم که چقدر شانس این رو دارم که مشاوره خانواده بدم!!  احساس مفید بودن رو لازم نیست از در و دیوار گدایی کنم می تونم با واقعیت تلخم کنار بیام.

الهه

توی سوراخی که برای خودم دست و پا کردم این گوشه_‌دانشگاه